۴ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اسطوره گفتاری سیاست زدوده است | رولان بارت

و همین جاست که اسطوره را می یابیم. نشانه شناسی به ما آموخت که وظیفه ی اسطوره تبدیل یک قصد تاریخی به طبیعت، یک شاید بودن به جاودانگی است. پس این رفتار درست همان رفتار ایدئولوژی  بورژوازی است. اگر جامعه ی ما به گونه ای عینی عرصه ی  قردادیِ دلالت های اسطوره ای است، از آن جهت است که اسطوره از نظر فرم، اختصاصی ترین ابزار برای وارونگی ایدئولوژیکی است که آن را تعین بخشیده است: اسطوره در تمام سطوح ارتباط بشر روند وارونگی «ضد هستی موجود» و تبدیل آن به «شبه هستی موجود» را اجرا می کند.
آنچه جهان به اسطوره می بخشد، واقعیتی تاریخی و معین است که از طریق شیوه ی تولید یا به کارگیری آن از سوی انسانها تعریف می شود. حتی اگر ریشه در گذشته ای دور داشته باشد. و آنچه اسطوره در عوض می گیرد، تصویری طبیعی شده از این واقعیت است و درست همانگونه که ایدئولوژی بورژوازی با گریز از نام بورژوا مشخص می شود، اسطوره بر اساس گم کردن کیفیت تاریخی چیزها بنا شده است: چیزها در اسطوره خاطره ی ساخته شدن خود را از دست می دهند. دنیا مانند رابطه ی دیالکتیکی مرکبی از فعالیتها و کنش های انسانی وارد زبان می شود: و مانند تابلوی منظمی از جوهرها از آن خارج می شود. گونه ای تردستی صورت می گیرد که طی آن واقعیت غیب می شود، تاریخِ آن تخلیه می شود و به جایش طبیعت ریخته می شود؛ تردستی ای که طی آن معناهای انسانی چیزها گرفته می شود تا به آنها دلالتی انسانی بخشیده شود. کارکرد اسطوره تو خالی کردن واقعیت است. اسطوره در لفظ یک ریزش بی وقفه، یک خونریزی یا بهتر بگوییم یک تبخیر و خلاصه یک غیبت حساس است.
اینک تکمیل تعریف نشانه شناسیک اسطوره در جامعه ی بورژوایی امکان پذیر است: اسطوره یک گفتار سیاست زدوده است. طبیعتا باید واژه ی سیاسی را با تمامی ژرفای آن و چونان مجموعه ای از مناسبات انسانی در ساختار واقعی و اجتماعی شان و در قدرتشان در ساختن دنیا فهمید: به ویژه باید ارزش فعال به پسوندِ زدایی داد: این پسوند در اینجا یک حرکت اجرایی را نشان می دهد و بی وقفه گریزی را بیان می کند. اسطوره چیزها را انکار نمی کند؛ کارکرد آن برعکس، سخن گفتن از چیزهاست؛ به بیان ساده اسطوره آنها را پالایش می دهد، معصومانه می کند و به طبیعت و جاودانگی تبدیل می سازد. به آنها روشنی ای می بخشد که با روشنیِ تفسیر فرق دارد و شبیه روشنیِ مشاهده است. اسطوره با گذار از تاریخ به طبیعت، یک صرفه جویی می کند: اسطوره پیچیدگی کنش های انسانی را رها می کند و به آنها سادگی جوهرها را می بخشد. اسطوره هرگونه دیالکتیک و فراروی از چیزهای بی درنگ - در- دیدرس را حذف می کند و دنیایی بدون تضاد سامان می دهد؛ چرا که این دنیا ژرفایی ندارد و دنیایی است که در یقین گسترده شده است. اسطوره روشنی شادمانه ای پدید می آورد: چیزها گویی کاملا به تنهایی معنا می دهند.
به هر حال آیا اسطوره همواره گفتاری سیاست زدوده است؟ یا به بیان دیگر، آیا واقعیت همیشه سیاسی است؟ آیا کافی است که به گونه ای طبیعی درباره ی چیزی سخن بگوییم تا آن چیز اسطوره ای شود؟ می توان همصدا با مارکس پاسخ داد که طبیعی ترین ابژه ها هر قدر هم ناتوان و بیرنگ باشند داری خطی سیاسی و حضور کمابیش یادآور کنش انسانی ای است که آن را تولید کرده، سامان داده، به کار برده، در اختیار گرفته یا رها کرده است. زبان - موضوع که چیزها را می گوید، می تواند این خط را به آسانی نشان دهد، فرا-زبان که درباره ی چیزها سخن می گوید بسی کمتر. بنابراین اسطوره همواره از نوع فرا-زبان است: سیاست زدایی ای که انجام می دهد اغلب بر پایه ای طبیعی شده، سیاست زدوده از سوی فرا زبانی عمومی صورت می گیرد که برای سرودنِ چیزها برپا شده است و نه به هیچ رو به کار گرفتنِ چیزها. بدیهی است که نیروی لازم برای اسطوره به منظور تغییر شکل دادن ابژه خود در موردی چون یک درخت بسیار کمتر از مورد یک سودانی است: در مورد سودانی وظیفه ی سیاسی کاملا نزدیک است، طبیعت مصنوعی زیادی برای تبخیر آن لازم است و در مورد درخت این وظیفه دور است و لایه ی مادی ضخیمی از فرا زبان آن را تصفیه می کند. پس اسطوره ی نیرومند و اسطوره ی کم توان وجود دارد؛ در موارد اول بار سیاسی مستقیم و سیاست زدایی زمخت است؛ در مورد دوم کیفیت سیاسی ابژه مانند رنگی کمرنگ شده است ولی کوچکترین چیزی می تواند به شدت قدرت آن را بازگرداند: چه چیز طبیعی تر از دریا؟ چه چیز «سیاسی» تر از دریایی که فیلم سازانِ «قاره ی گمشده» سروده اند؟
در واقع فرا-زبان برای اسطوره گونه ای اندوخته می سازد. انسانها با اسطوره مناسبتی مبتنی بر حقیقت ندارند، بلکه در مناسباتی بر اساس کاربرد قرار دارند: انسانها بر اساس نیازهایشان سیاست زدایی می کنند؛ موضوع های اسطوره ای وجود دارند که برای مدتی در خواب خود وانهاده می شوند؛ بنابراین آنها فقط شماهای اسطوره ای مبهمی هستند که فایده ی سیاسی آنها تقریبا خنثی می نماید. ولی درست در همین جا بهره برداری فرصت طلبانه از وضعیت وجود دارد و نه یک تمایز ساختاری. 
برای داوری درباره ی وظیفه ی سیاسی یک ابژه و ماده گی اسطوره ای که در آمیزش با آن است، هرگز نباید از دریچه ی دلالتی که باید عهده دارش باشد نگاه کرد؛ بلکه از دید دال، یعنی چیز به غارت رفته نگاه کرد و در دالِ زبان - موضوع همانا از دید معنا: هیچ شکی نیست که اگر با یک شیر واقعی مشورت می کردیم، شیر تایید می کرد که این قضاوت را که چون از همه قوی تر است طعمه مال اوست، به عنوان چیزی کاملا سیاسی طلب می کند. مگر آنکه ما با شیر بورژوایی سر و کار نداشته باشیم که می تواند قدرت خود را با دادن ظاهر یک وظیفه به آن اسطوره ای کند.
در اینجا به خوبی می بینیم که فقدان معنای سیاسی در اسطوره از وضعیت آن ناشی می شود. همانگونه که می دانیم اسطوره یک ارزش است: کافی است که شرایط محیطی آن و نظام عمومی (و نامطمئنی) را که در آن جا دارد تغییر دهیم تا به بهترین وجه توانایی خود را نظم ببخشد. در واقع اگر ما این اسطوره را از نظر سیاسی بی معنا می دانیم، به سادگی از آن رو است که برای ما ساخته نشده است.

[منبع: اسطوره، امروز | رولان بارت / ترجمه ی شیرین دخت دقیقیان]

۳ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بورژوازی چونان شرکتی سهامی با مسئولیت محدود

'The Game' | The Wonder of Absence - Peter Martensen 
اسطوره خود را به دو شیوه در اختیار تاریخ قرار می دهد: با فُرمش که فقط به گونه ای نسبی انگیزش دار است. و یا با مفهومش که طبیعتی تاریخی دارد. بنابراین می توان تصور کرد که بررسی اسطوره در زمانی است و بستگی دارد که آن را تابع پس نگری بکنیم (که در این صورت اسطوره شناسی تاریخی را پی ریزی کرده ایم) و یا برخی اسطوره های دیروز را تا رسیدن به فرم امروزشان دنبال کنیم‌‌ (که در این صورت تاریخ را پیش نگر ساخته ایم). اگر در اینجا طرحی همزمان از اسطوره های معاصر در نظر می گیرم دلیلی عینی دارد: جامعه ی ما قلمرو قراردادی دلالت های اسطوره ای است. اینک باید به علت آن پرداخت.‌
جامعه ی ما، صرف نظر از رویدادها، خطرها، امتیازها و رخدادهای سیاسی و نیز گذشته از دگرگونی های فنی، اقتصادی یا حتی اجتماعی ای که تاریخ برایمان به همراه می آورد، هنوز یک جامعه ی بورژوایی است. انکار نمی کنم که ۱۷۸۹ در فرانسه جناح های گوناگون بورژوازی به قدرت رسیده اند، ولی زیربنا که همانا گونه ای نظام مالکیت خصوصی، گونه ای نظم و گونه ای ایدئولوژی است، همچنان پابرجاست. بنابراین در بررسی نامگذاری این نظام به پدیده ای قابل توجه بر می خوریم: بورژوازی به عنوان یک واقعیت اقتصادی بدون دشواری نامگذاری شده است: سرمایه داری ماهیت خود را اعلام می کند. سرمایه داری به سختی می تواند خود را به عنوان یک واقعیت سیاسی بشناسد: احزاب «بورژوایی» در اتاق بازرگانی وجود ندارد. بورژوازی هنگام گذار از واقعیت به بیانگریِ خود و گذار از انسان در مفهوم اقتصادی به انسان در مفهوم ذهنی، نام خود را زدوده است: بورژوازی اینگونه تعریف می شود: طبقه ی اجتماعی که نمی خواهد نامی داشته باشد. واژه های «بورژوا»، «سرمایه داری»،‌ «پرولتاریا»، زخم های مولد یک خونریزی مدام هستند. آنقدر معنا به خارج از آنها جریان می یابد تا نام هایشان به درد نخور شوند.
این پدیده ی نام زدایی مهم است و باید کمی دقیق تر آن را بررسی کرد. خونریزیِ سیاسیِ نام بورژوازی از راه ایده ی ملیت صورت می گیرد. این ایده در زمان خود پیشرو بود و اشرافیت را از میدان به در کرد؛ امروز بورژوازی خود را در ملیت می خیساند و پس از بیرون راندن عناصری که نخاله ارزیابی می کند آن را ترک می کند. این روش تلفیقیِ جهتدار به بورژوازی این امکان را می دهد که حمایت یک به یک متحدان موقتی خود و همه ی طبقات میانه و در نیجه «بی شکل» را به خود جلب می کند. 
استفاده ی طولانی نتوانسته واژه ی ملیت را عمیقا غیر سیاسی کند؛ زیربنای سیاسی همین جاست، بسیار نزدیک، هر موردی در دم آن را آشکار می کند: در مجلس احزاب «ملی» هست و تلفیق نام ها چیزی را که خیال پنهان کردنش را داشت، افشا می کند. یک ناجورِ اساسی. می بینیم که فرهنگ واژگان بورژوازی اینک مقرر می کند که کلیتی وجود دارد که سیاست برای آن بیانگری و بخشی از ایدئولوژی است.
تلاش بورژوازی برای جهان شمول سازی فرهنگ واژگانش هر قدر که باشد، از نظر سیاسی کارش وقتی تمام می شود که در مقابل هسته ای مقاوم که بنا به تعریف، همان گروه انقلابی است قرار می گیرد. ولی این گروه فقط می تواند یک غنای سیاسی ایجاد کند: در جامعه ی بورژوایی نه فرهنگ و نه اخلاق پرولتاریایی وجود ندارد، از هنر پرولتاریا خبری نیست: از نظر ایدئولوژی هر چیز که بورژوایی نباشد ناچار است که از بورژوازی وام بگیرد. پس ایدئولوژی بورژوایی می تواند همه را تغذیه کند و در معرض از دست دادن نام خود قرار نگیرد: در اینجا هیچ کس نامش را به او باز نمی گرداند: او می تواند بدون مقاومت، تئاتر، هنر و انسان بورژوا را زیر فشارِ مشابه های جاودانی شان تصعید کند. در یک کلمه هنگامی که فقط و فقط یک طبیعت انسانی وجود دارد، بورژوازی می تواند خود را نام زدایی کند و پیمان شکنی او با نام بورژوا، این هنگام در اوج خود است.
بی شک خیزش هایی در برابر ایدئولوژی بورژوایی صورت می گیرد. این همان چیزی است که عموما پیشرو می نامند. ولی این خیزش ها از نظر اجتماعی محدود هستند و بازگشت پذیر باقی می مانند. نخست چون از سوی بخشی از خود بورژوازی بر می خیزند؛ گروه کوچکی از هنرمندان و روشنفکران که جز طبقه ای که از آن برخاسته اند، طبقه ی دیگری از آنها هواداری نمی کند و برای بیان افکار خود به پولی که از آن می گیرند وابسته می مانند. سپس این خیزش ها همواره به شدت از تفاوت نیرومند میان اخلاقیات بورژوایی و سیاست بورژوایی الهام می گیرند: چیزی که نیروی آوانگارد با آن جدال می کند، همان بورژوازی در عرصه ی هنر و اخلاقیات و مانند دوران خوش رمانتیسم، همان کاسبکار بی فرهنگ و پول پرست است: ولی از جدال سیاسی خبری نیست. چیزی که‌ آوانگارد در وجود بورژوازی نمی تواند با آن مدارا کند، زبان آن است و نه اساس آن. این اساس چیزی نیست که آوانگارد تاییدش کند ولی آن را درون پرانتز می گذارد: هر قدر هم خشونت آغالش گری زیاد باشد آنچه آوانگارد در نهایت جمع بندی می کند انسان وامانده است نه انسان از خود بیگانه؛  و انسان وامانده باز هم همان انسان جاوید است.
این بی نام و نشانی بورژوازی هنگام گذار فرهنگ بورژوازی به معنای واقعی کلمه به فرم های رایج، بوالهوسانه و به درد بخور و آن چیزی که می توان آن را فلسفه ی عوامانه نامید، شدت بیشتری می یابد. فلسفه ای که اخلاق روزمره، آداب رسمی، تشریفات زندگی و خلاصه عرف های نانوشته ی زندگی جمعی در جامعه ی بورژوازی را تغذیه می کند. فروکاستن فرهنگ حاکم تا حد هسته ی سازنده ی آن توهمی بیش نیست: در عین حال فرهنگی بورژوازیِ مصرفِ محض نیز وجود دارد. سراسر فرانسه در این ایدئولوژی بی نام و نشان غرق است: مطبوعات ما، سینمای ما، تئاتر ما، ادبیات رایج ما، آئین های ما، دادگستری ما، سیاست خارجی ما، گفتگوهای ما، هواشناسی ما، دادگاههای جنایی ما، ازدواجی که در برابر آن می شوریم، آشپزی ای که در آرزویش هستیم و لباسی که می پوشیم، همگی در زندگی روزمره ی ما بیانگر آن مناسبات خاص انسان با جهان است که بورژوازی برای خود و برای ما می سازد. این فرم های «عرفی شده» دقیقا به دلیل گستردگی خود توجه اندکی را جلب می کننند. خاستگاه آن ها براحتی می تواند گم شود: آنها وضعیتی بینابینی دارند: آنها که نه مستقیما سیاسی هستند و نه مستقیما ایدئولوژیک، با آسودگی در میان کنش مبارزان و جدال های روشنفکران زیست می کنند؛ هر قدر هم که این فرم های عرفی شده، کمابیش تک افتاده باشند، باز هم توده ی عظیم بی تفاوتی، بی معنایی و خلاصه طبیعت را تشکیل می دهند. با این وجود بورژوازی به کمک اخلاقیات خود است که فرانسه را زیر نفوذ دارد: عرف های بورژوازی که در سطح ملی مورد استفاده قرار گرفته اند، چونان قوانین مسلم نظمی طبیعی شناخته شده اند: هر چه طبقه ی بورژوازی نمانیدگان خود را بیشتر پخش کند، این عرف ها طبیعی تر می شوند. واقعیت بورژوازی جذب جهانی نامشخص می شود که تنها ساکن آن انسان جاوید است و نه پرولتاریا و یا بورژوازی.
پس ایدئولوژی بورژوازی با رسوخ در طبقات میانه است که می تواند با حداکثر اطمینان نام خود را گم کند. عرف های خرده بورژوایی، پس مانده های فرهنگی بورژوازی هستند. آنها حقایق بورژوایی ای هستند که از اعتبار ساقط شده، فقیر گشته، کاسبکارانه شده اند، عتیقه شده اند و یا بهتر بگوییم از مد افتاده اند. اتحاد سیاسی بورژوازی و خرده بورژوازی بیش از یک قرن است که سرنوشت تاریخ فرانسه را رقم می زند: به ندرت این اتحاد گسسته شده است و هر بار گذرا بوده است (۱۹۳۶، ۱۸۷۱، ۱۸۴۸). زمان، این اتحاد را محکم تر می کند و کم کم به یک همزیستی تبدیل می شود. بیداری های موقتی ممکن است دست بدهد ولی ایدئولوژی مشترک هرگز زیر سوال نرفته است: یک لایه ی «طبیعی» همواره همه ی نمایندگان «ملی» را می پوشاند: کلان ازدواج بورژوایی که حاصل تشریفات طبقاتی است (حفظ و ترکیب ثروتها) نمی تواند با اساس تفکر اقتصادی خرده بورژوازی هیچ تناسبی داشته باشد: ولی از سوی مطبوعات، رسانه ها و ادبیات کم کم به عرف گرچه غیر موجود ولی لااقل مورد آرزوی زوج خرده بورژوا تبدیل می شود. بورژوازی مدام تمامی یک بخش از انسانها را به خود جلب می کند: انسانهایی که عمیقا دارای تفکر او نیستند و نمی خواهند باشند مگر در عالم خیال یا به بیان بهتر در نوعی حالت ایستا سازی و جرح و تعدیل آگاهی. بورژوازی با گسترش بیانگری هایش به کمک مجموعه ای از تصاویر مشترک قابل استفاده خرده بورژوازی، نظریه ی موهوم نبودن اختلاف طبقاتی در اجتماع را پیش می کشد: درست از لحظه ای که یک ماشین نویس با حقوق ماهانه ی هفتادهزار فرانکی خود را مجاز به یک ازدواج تشریفاتی بورژوایی می بیند، روند نام زدایی بورژوازی به اوج کمال خود می رسد.
بنابراین گریز از نام بورژوا، پدیده ای موهوم، اتفاقی، درجه دوم، طبیعی یا بی معنا نیست. این گریز حتی ایدئولوژی بورژوازی است؛ حرکتی است که بورژوازی طی آن واقعیت جهان را به تصویر جهان و تاریخ را به طبیعت تبدیل می کند. و نکته ی قابل ملاحظه ی این تصویر، معکوس بودنِ آن است. بنیان تفکر بورژوازی خاص و تاریخی است: انسانی که ارائه می دهد جهانی و ابدی است؛ طبقه ی بورژوا به درستی قدرت خود را بر اساس پیشرفت های فنی، علمی و تغییر نامحدود طبیعت بنا کرده است: ایدئولوژی بورژوایی طبیعتی خدشه ناپذیر را بازسازی می کند؛ نخستین فیلسوفان بورژوازی در دنیای دلالت ها نفوذ می کردند، همه چیز را به انقیاد خردباوری و به خدمت انسان در می آوردند: ایدئولوژی بورژوازی چه علم گرا باشد و چه شهودی، چه واقعیت را بررسی و چه ارزش را مشاهده کند، باز از دادن تفسیر سر باز می زند: نظم جهان چه گویا باشد چه بیان نشدنی هرگز دلالت گر نیست.
سر انجام برداشت اولیه مبنی بر یک جهان کمال پذیر و پویا، تصویر معکوس بشری ایستا و دارای هویتی مدام تکرارشونده را نقش می زند. کوتاه سخن آنکه در جامعه ی بورژوایی معاصر، گذار از واقعیت به ایدئولوژی درست مانند گذار از یک «ضد هستی موجود» به یک «شبه هستیِ موجود» است.

[منبع: اسطوره، امروز؛‌ رولان بارت / ترجمه ی شیرین دخت دقیقیان]

۱۶ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه یازدهم | به میم

عزیز من

پرسیده بودی چه می کنم. گفتی جزئیات بنویس. گله کرده بودی که نامه ها را انگار به خودم می نویسم و خیالم نیست که چشم های تو این همه را ندیده. فکری شدم بپرسم مگر نوشتن به دیگری ممکن است؟ تردید دارم نوشتن، جز تاب نیاوردن خفگی باشد. وگرنه می شد همه ی روز پشت این پنجره ی قدی نشست و پاییز را توی هلکوپتر برگها نگاه کرد که چرخ میزنند و از روی میله ها می افتند آن پایین توی خیابان. این روزها بسیار سکوت هست و تماشا. آدم در اکتبر چه می خواهد جز انقلاب؟ پس نگاه می کند. و لابد گیرِ ملال می افتد. 
با اولین قطار خواستم که برگردم به آنجا. تا همان مجسمه ی سنگی زن ها. توی خواب ها مدام برمیگردم و آن چند ثانیه  این بار بسیار طول می کشد. یکی یکی آدم ها حذف می شوند. من و آن تن با چشم های بسته و دهان نیم باز و خال روی گونه تنها می مانیم. همه رفته اند. حتی آن مرد با روپوش سفید که ملافه را کنار زده بود. خب حالا میهمانی تمام شده عین. چشم های نازنین و بسته ی من. از کمان سنگین پلک هات زنی پرید. دست ها از سنگ های گورستان بالا می آمدند. زن می دوید. درختی سر راهش بود با اشک های چسبناک و پوست سبز و مرطوب. از همان درخت ها که وزن آدم را هم تحمل می کنند و نمی افتند. درخت، زنِ رونده را در خودش گرفت. توی شیارهای دوار و بسیارش.
راننده های لوکوموتیو اعتصاب کرده اند. کسی نمی تواند با قطار به آنجا برگردد. این به شوخی می ماند که زنی از هزارتوی درختی آنچنان تنومند بیرون آمده باشد و بتواند برگردد. مثل سنگی که بر آب بیفتد و دایره های تو در تو. یاد، هر بار پژواک دیگر دارد در درخت. در تن زن. زن که حالا عین را خورده است. که گفته بود آنکس که تن من خورد، خون من نوشد، در من ماند و من در او.

عزیز من

به چه کارت می آید این حرف ها. می نویسم معلوم نمیشود. کاش سوت بلد بودم بزنم. سوت می زدم بجای حرف. و راه می رفتیم.
دریغا. 
از این ها که بگذریم، اگر بتوانیم، روزها آرام میروند. بقول او هر روز از آن رو که فرصتی ست برای نجات از دست می لغزد و از آن رو که حلقه ای ست از زنجیر این حبسیه، نمی رود. بر می گردد. 
همه اش شد آمد و رفت. انگار هیچ حرف تازه ای ندارم بنویسم.
خبردار شدم او برگشته ایران. از آن کسی که آرزویی را تباه کرده چه می شود نوشت دوست من؟ هیچ. به گذشته نگاه می کنم و هیچ می نشیند روی لب ام. با آن دو چشم درشت اش و سه نقطه ی تنها توی ملاقه. 
یاد آن شعر افتادم که چند روز پیش برایت فرستاده بودم:
بی هیچ تنی
بی هیچ گوری و بی هیچ اشکی.
آه ای شب پر ستاره ی درخشان 
اینگونه میخواهم بمیرم.   

زیاده حرفی نیست. امن بمان.
رفیقت، میم
هفتم نوامبر دوهزار و چهارده

۱۰ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دهم | به میم

عزیز من

از وقتی توانستم با پاهای خودم تا گورستان بروم و دهان و چشم های نیم باز او را ببینم، ننوشته ام. انگار آن همه حرف که منتظر تقویم بودم تا بزنم را روی سنگ های افراشته ی گورستان، توی چشم های بهت زده ی درخت ها جا گذاشته ام. روی بارانی که آفتاب شد و سکوت روزهای بعد. 
ننوشته ام اما زندگی کردم. خندیدم. تولدم بود. تا صبح نوشیدم. و مدام به آن خال گوشه ی گونه اش فکر کردم و بعد پلک زدم و سکوت. حالا می دانم که مرگ هیولا را بلعیدم توی چشم هام. و گاهی به برگهای پاییز نگاه می کنم می فهمم چیزهایی برای همیشه در من مرده اند و چیزهایی تا ابد زنده می مانند. برای زندگی به معنی نیازی ندارم. به ضمانت نیازی ندارم. من معنی ام و خودم ضمانت می کنم که مرگ را توی زندگی ام زاییده ام و از خون اش نوشیده ام، مرده ام و هنوز زنده ام. بیا یاد رفیق مان کنیم که می گفت بی کرانگی چیست مگر یگانگی با خویش در دگر خویش.

عزیز من

آدم خیال می کند که اگر جایی برود که بیرون شهر باشد، بیرون دانشگاه باشد، بیرون دایره باشد نجات را خواهد جست. کاش می شد اما نمی شود. بیرون وجود ندارد. هر بیرونی انگار درون را در خودش دارد. این را وقت آن سفر فهمیدم. دور می شدم و به جایی نزدیک. می دانستم تو هم این جاها شاید آمدی. جاناتان ها -مرغ های دریایی- را دیده ای. رفتی لابد چیزکی هم کشیده ای و نوشیده ای. آنجا روبروی دریاچه زیر آفتاب کم جان لمیده ای. به تاب موهای سپید پیرزن و قهوه ی عصایش نگاه کرده ای. اما نبودی وقتی به چشم های پیرمرد نگاه کردم. لابد می بودی می گفتی خب که چه؟ او هم آن استثناست که درون همین نظم شده و استثنا بودنش پذیرفته و وجودش بی اثر شده تا توازن برقرار شود. من خیال نمی کنم استثنا را می توانم با چشم ببینم. مدتی ست که نمی فهمم وقتی چیزی ابدا نیست با وقتی که کمی از چیزی هست چه فرق دارد. اگر براستی هنوز اندک امیدی برای نجات یافتن باقی مانده باشد همین احیای تمایز ست. با این همه انگار در جهان همه چیز یکدست و همسان هنوز تنها و تنها کلمات مانده اند. مثلا او از «انقلاب» گفت و همان وقت زمان سبک شد و چیزی جنبید توی هوا. و کیست که این چیزهای ساده را ناچیز بداند وقتی حتا نمی دانیم صورت ما کجاست؟ شاید هم ورای کلمات چیزی که هنوز از دست نرفته «پیمان» باشد. پیمان در معنای قول. در معنای پای فشردن. به این بیراهه باید رفت برغم شکست ها و برغم ناپیدایی ها و تنهایی.

عزیز من 

از سفر که برگشتم در خودم جمع شدم. از احوال من بپرسی فنر فشرده ای هستم که دیر یا زود به دیوار روبه رو اصابت خواهم کرد. با این همه می خواستم قبل از آنکه نامه را تمام کنم بپرسم که آیا ترانه ی پنج نقاشی ثمین باغچه بان را شنیده ای؟ اگر نشنیدی اینجا را گوش کن. من ثمین را بسیار دوست داشتم. و بعدها شگفت زده شدم وقتی کودکان بعد از ما او را گوش نکردند و یا لذت ش را نچشیده اند. توی این ترانه، جایی ثمین نوشته:
- این آدم برفی
جلوی تنور
بس که نون پخته، آتیش گرفته
- کی دیده که برف آتیش بگیره؟
بارون فروردین برفها رو شسته.
بعد مردم دارند پچ پچ می کنند که برف که آتیش نمی گیره و اینها. وقتی اولین بار این را شنیدم از مامان پرسیدم چرا باید آدم برفی نونوا بشه؟ و مامان جوابی نداشت جز اینکه احتمالا چاره ای نداره و غمگین تر از این چه بود در آن سالها؟ حالا که می دانم قطعا چاره ای نداشته و شاید حتی خطر کرده به انتخاب، باید بنویسم ت که انگار فرق چندانی نمی کند و این همه ی ماجراست. همانطور که پیش تر نوشتم روزها به آدم برفی فکر می کنم و به اینکه چه باید کرد؟ و همین سوال را باید انگار سالها با خود و دیگری پرسید. همه اش همین.
زیاده حرفی نیست. 
خودت را بپا. 

رفیق ات، میم. 
اول نوامبر دو هزار و چهارده

۳۰ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

به عین.

میانِ دو سنگ می پذیرم، می پذیرم بنشینم و لال شوم؛ -محمود شجاعی

عزیزم، چشمِ من.

چراغ عابر قرمز. منتظر اتوبوسِ صبح به ساعت هفت. عقربه ها زمان را شیار می کنند. قطار به هنگام راه می افتد. سوزن بان سوت می زند. کوپه، خمیازه ی خفه.
زن توی سرش کلمه ها غرق. چشم ش خون افتاده و پلک ش بنفشِ پیاز. ساعت قندیل بسته.  زمستان نیست. آخرِ تابستانِ کذاییِ دوهزار و چند.
چرخ ویلچر گیر می کند بین سکو و قطار. می شمارد یک دو سه و بلندش  می کنند. گیر کرده. دیر شده. آه خدای من. ساعت ده صبح باید به گورستان برسد. چشم هاش را نمی بینند. چرخ می غلتد به سکو. قطار راهش را تا گورستان می کشد.
می رسند.
مه از همه ی اطراف. بارانِ گُرگُر.
درِ گورستان، هیچ معلوم نیست. زنِ دوم می دود و چتر سرخ ش توی خاکستر هوا می رقصد. میگوید اینجاست. طنین دارد: اینجاست. اینجاست. اینجاست. زن:کجاست؟
آن تن کجاست؟ آن تن که بوسیده بودش. آن لب. آن چشم های پاره خط. آن چارچوب مشکی عینک. آن بلوز آبی. آن بلندا. آن لبخندِ همیشه. آن حضور. کجاست؟ صدا برگشت: اینجاست.
صفِ آدم ها.
مات. 
پچ پچ حضار.
دو مرد. یکی با چشم های پاره خط و یکی با عینک مشکی شانه هاشان می لرزد. برادر اند. برادر ِ "او" یند.
زن توی مردابِ گورستان راه می رود. صفِ آدم ها باز می شود. انگشت هاشان به اشاره روی به زمین. کجاست؟ زن می پرسد.
زن برادرها را می بیند و می چکد به زمین مثل اشک هاش.
اتاق ها روشن و خاموش می شوند. بیست و نه در. مردها با روپوش سفید. کشیش ها به آمد و رفت. زن زیر سقف به جنگل و مه خیره.
یکی از صفِ آدم ها جدا می شود. یکی که سوگواری می داند. یکی با تنِ گرم و حجیم. زن را بغل می کند. پچ پچ می کند به گوشش که تو مقصر نیستی. آدمها زیر لب: دیر آمدی. دیر آمدی. نه تو مقصر نیستی. با چشم های سبز زن را دعوت می کند که نرو. به اتاق نرو. به چشم هایت رحم کن زن. نرو.
درِ اتاق آخر باز می شود. 
مرد با روپوش سفید می گوید پنج نفر بیشتر نه. 
زن می ماند عقب. بین چشم های سبز و بازوهای بسیار. صف آدم ها باز می شود. یکی می گوید زن را من می برم تو. دیگری می گوید نه من می برم. چشمِ سبز می گوید: زن! نرو.
زن را می برند. توی اتاق. وانِ سفید. شلنگ و پلاستیک های سیاه. زن سر می گرداند. "او" آنجاست لای ملحفه ی سپید. صورتش را کنار می زند مرد روپوش دار. زن آه می شود تا سقف. نفس ش می شکند. روی جنازه را می پوشاند مرد. زن را عقب می کشند. قدم هاش افتان، بی نفس به دیوار دست می کشد. چشمِ سبز، خیره نگاهش می کند.
 زن بازوهای او را پس می زند و می دود تا جنگل.
زن توی گِل می دود. زن به درخت. زن به گل ها. زن به گورها. زن به آب. زن به مجسمه ی سنگی. زن به دهانِ نیمه باز. زن به صورت بیرنگ. زن به پلک های سنگین. زن به زوزه. زن به خشمِ مه.  زن به "او" می رسد که خودش را توی جنگل با طناب حلق آویز کرده و تاب می خورد. چقدر قشنگ. چقدر. 
زن می ایستد روبروی درخت. چشم ها همان پاره خطِ فسرده.
دو سایه آن طرف. نگران نگاهش می کنند. مرد گریه می کند. زن دوم در سکوت نگاه می کند.
به سایه ها می رود زن. آفتاب می شود. مه رفته. نمی بارد. آدم ها رفته اند. دو برادر رفته اند. چشم های سبز رفته اند. مجسمه ی سنگی به دو سایه و زن نگاه می کند. زن هم به دست هاش.
باد از حفره ی تن ش به زوزه می گذرد.
سه سایه از گورستان خارج می شوند.
چشم های زن خالی.

بیستمِ سپتامبرِ دو هزار و چهارده. 

۱۴ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

به مقصد تهران


آینده مگر چیست جز نقشِ زیاد در نردِ خیال. 

از سر کار که رسیدم با هول چمدان را از آن بالا کشیدم پایین. چسب های سفرِ قبل، به دسته هاش مانده بود. کندم شان ومات به پنجره و تقویم برگشتم. دستم از کمر م افتاد. دانستم دیر شده باید چیزها را جمع کنم. فکر کردم که وقتی برگردم یک هفته شده و تولدش می شود؛ بهانه ای برای آنکه زنگش بزنم که بگویم بیرون تقویم او را حفظ کرده ام . لباس ها را تا می کنم. سوغات ها را توی کاغذ می پیچم. کتاب و موزیک راه را انتخاب می کنم و می افتم میان تخت تا ساعت پنج صبح که صدای پرنده ای می کشاندم لب پنجره.
توی تاریکی به روشنیِ تیزِ چشم های پرنده نگاه می کنم و می روم دوشی بگیرم و در چمدان را بالاخره ببندم. قطار تاخیر دارد. اتوبوس تاخیر دارد. خودم هم که سالهاست. کفشِ نو که برای این روز -که مثل هر روزست - خریده ام، پشت پایم را می زند. با هر قدم نقطه ای آن پشتِ قوزک، زنده میشود به درد و با هر پاشنه که زمین میخورد می میرد. انگشت ها را جمع می کنم که فاصله بیفتد بین آن نقطه و مرز کفش. اتوبوس آمده، قطار رسیده، توی گیت کناری فارسی حرف می زنند. دارم می روم آبی به صورتم بزنم که می ایستم. گوش می کنم. مقصد را نوشته اند: تهران. پنج دقیقه قبل از من می پرند. پشت پایم تق می زند به قوزک که برو. نمان. از کنارشان می گذرم و روبروی گیت دیگر به صندلی تکیه می دهم. استانبول. توی گوشی دنبال کسی می گردم که بگویم چهار سال گذشته و دارم می روم ببینم شان. هیچ کس نیست که خبر را بدهم.
بچه ها می دوند. مردِ کراواتی روزنامه میخواند و گاهی لبخند می زند. زن روبرو با شوهرش پیر اند با انگشترهای عقیق. سوار هواپیما یک ساعت روی زمینیم هنوز. هواپیما هم تاخیر دارد.
زن نود و بسیار ساله ای کنارم نشسته و روزنامه اش را ورق می زند. گاهی به ترکی چیزی می گوید. زیر لب. می داند که نمی فهمم. اصلا به من نمی گوید. با خودش حرف دارد. توی گرما بافتنی تنش کرده و مدارکش را توی جیب داخلی کتش مخفی کرده. ناگهان ترس برش می دارد که نیست. همه جا را می گردد. پیدا می کند. قرار می گیرد. وقت غذا، بد خلق می شود چرا نان نیاورده اند. هر آنچه ناخورده مانده را توی دستمال می پیچد می گذارد توی کیف ش. میگوید دو ساعت بعد از استانبول هم راه دارد که برود. مرد جلویی بر می گردد رو به من نوش جان می گوید. پیرزن به ترکی فحش ش می دهد. از من می پرسد چرا تنهایی؟ می گویم مثل تو. چشم هاش عزیز را دارند توی حلقه ی اشک شان. بو می کنم شاید بوی عزیز را هم بدهد. مدام لبخند. تا هواپیما فرود می آید. نفس راحت می کشد و برای خلبان دست می زند. می گوید خوش آمدی به استانبول.
نگران چمدان هاش است. می گویم می مانم تا پیداشان کنیم. به چمدانش چهار دور طناب سرخ بسته. چمدان را از روی بندِ چمدان ها پایین می کشم و چشم های نگرانش دیگر برق دارد. راه می افتیم. او می رود به دو ساعت راه خودش. من هم تا تاکسی ها.
اولین تاکسی را سوار می شوم. خیابان پر از کودکان سوری ست که آب می فروشند. این را راننده می گوید. و تمام راه درباره ی جنگ؛ من به انگلیسی بلغور می کنم و او به ترکی جواب می دهد.
به هتل می رسم. طبقه ی دهم. اول سراغ سارا می روم و بعد آن دو. آغوشِ چهار سال دوری. دو تایی در می زنیم و مامان در را باز می کند و حالا پیش همیم. چهار تن.
چند روز گذشت چندان نفهمیدم. صبح می شد. خیابان می رفتیم و شب چهارتایی روی تخت ها ولو می شدیم می نوشیدیم و من موزیک انتخاب می کردم. زیر لب می خواندیم اشکی اگر بود از آن گوشه می سرید. بابا دوست داشت بداند من چه می کنم. چه فکر کرده ام. کجا ها رفته ام. اگر دیده ام چه دیده ام. هر شب موزیک را وقفه می انداخت به حرف می رسیدیم. از پشت عینک گاهی چشم هاش تیز می شدند. گاهی صداهامان از سقف بلندتر. به قول او لابد همیشه چیزهایی هست که من دیرتر به آنها می رسم. بالاخره بی هیچ مراعاتی من از جانبِ خودم گفتم. او هم کوبید و به راه خودش خواند. اما هر بار که با هم می نوشیدیم یا دست هم را می گرفتیم و راه می رفتیم توی انگشت هاش حیاتی بود که مدت ها از لامسه ام دور مانده بود.
مامان توی سکوت ش به کنج ها نگاه می کرد. فکر و خیال توی سرش فراوان بود. تو فکر یک سقف بود و راهی که بیرون باشد از این تقدیرِ فاصله. با هم زمزمه می کردیم. هایده شبیه مامان بود. با هم شانه هایت را گوش کردیم. با هم گریه کردیم. با هم هر شب توی چشم های دیگری نگاه کردیم که یعنی بیرون "ممکن" است. 
سارا دیگر بزرگ شده. توی اتاق بعد از سالها تنها بودیم. شب ها بیخواب که می شدم به پلک هاش و کبوتر زیرشان نگاه می کردم. می تپید. نفس داشت. با من حرف زد از اینکه چطور باید پی راهی باشیم که دوباره جمع بشویم. گفت بی هم زندگی نمی شود. گفت چاره ای نیست باید قوی بود. از او باید می شنیدم تا مطمئن شوم چیزی هست. چیزی هنوز هست. 
یک روز رفته بودیم خیابان و باید مسیر را با تراموا بر می گشتیم. اول بار بود و بلد نبودیم. از کسی پرسیدم و دانستیم ژتون چه طور بخریم. خریدیم و تا آمدیم بیندازیم شان توی دستگاه، مردی آمد و ژتون ها را از مامان گرفت و با کارت مسیر را باز کرد. رد شدیم که پلیس آمد سر وقتمان. ما را از ایستگاه بیرون کشید که کار غیر قانونی کرده اید. آن لحظه ها که آدم خیال می کند در حق اش اجحاف شده بی زبان تر می شود. من صدایم را بلندتر کردم که بی زبانی ام را بپوشانم. هر چه توضیح می دادم قبول نمی کرد. مردم جمع شده بودند. به ترکی چیزکی می گفتند. معلوم بود از چشم هاشان سمت ما ایستاده اند. خیلی نمی فهمیدیم چه می شود. سارا هم همپای من توضیح می داد تا گفتند صبر کنید پلیس بالاتر هم بیاید. بعد آن مرد که فرار کرده بود را آوردند. چیزی نگذشته بود شاید چند دقیقه. روبروی من ایستاده بود. بلند گفتم ژتون های ما را پس بده.  گفت آرام باش و پس داد. پلیس معذرت میخواست. توی ایستگاه بی توجه به پلیس معذور و دزد بدبخت، می رفتم و خیال می کردم بی زبان شدن به کنار، چطور او را یافته بودند و روبروی ما ایستانده بودند تا بی واسطه جیب ش را از ژتون های ما خالی کند. وضعیت سختی بود القصه. هنوز گاهی فکر می کنم به آن زبان که غایب شد. و عدالت.
روز آخر بود. باید چمدان می بستم. به چشم های کسی نگاه نمی کردم. مبادا این نقاب فرو بریزد و پاره پاره هایم از هم باز شوند. چمدان سنگین تر شده بود. مامان خوراکی ها را لای لباس ها جاساز کرده بود. سوغات ها. یادگاری ها. آنها دیرتر از من قرار بود بپرند. خیال می کردم وقتی بروم حتما اتاق سنگین می شود. حتما وقت دارند ساعت ها توی همین خیابان ها که پرسه زدیم به جای قدم ها نگاه کنند و چه بد. بالاخره تاکسی را حتا زودتر خبر کردم. میخواستم زودتر بروم. قبل از فرو پاشیدن برسم به اتاق سرخ و خاکستریِ خودم. راننده تمام راه خوابش می آمد. هی چشم هاش خواب آلود به هم می آمدند و هی به خودش می آمد و فرمان را می چرخاند. خیال می کردم اگر همین حالا تصادف کنیم با این سرعت زنده می مانیم که برگردم هتل؟ چشم های مادرم آن لحظه توی سرم بود و سارا و بابا که دورتر ایستاده بودند. هی به راه استانبول نگاه کردم. به آغوش مهربانش. به هوای گرم و آب. گفت رسیدیم فرودگاه. پلک های خواب آلودش دو خط اریب. پیاده شدم.
هواپیما دیگر تاخیر نداشت. قطار هم به موقع رسید. حالا توی خانه ام و می دانم در "نا-خانه" زندگی می کنم. بی سارا. بی مامان و بی بابا. کجا این رگ بریده شود برای ابد نمی دانم. هنوز خون من و خانه ی من آنجاست به مقصدِ تهران. 

پنجم سپتامبر دوهزار و چهارده 

۹ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی اول - به شین

Testament of Orpheus (1960) -Jean Cocteau
- بوف مینروا فقط در هوای گرگ و میش به پرواز در می آید. 

شینِ شریف

بگذار از اینجا شروع کنیم: آیا هر کاری بهتر از هیچ کاری نیست؟ آیا هر کسی که دست به عمل می زند، به بادبانِ امیدِ نا امیدها نیست که می دمد؟ و آیا تجربه آنطور که تولستوی می گوید دشمن انسان است؟ آیا همین تجربه است که با زوال عمر، آدم ها را محافظه کارتر و اجتماع پذیرتر میکند؟ آیا این انسداد که در اطراف و به تکرار، تجربه می کنیم نشان از بسته شدن همه ی روزنه هاست؟ یا مهیای انفجار باید بود؟ شاید هم انفجار زیاده دراماتیک باشد. همه چیز مثل کاغذ مسطح باز شده و روزنه، همه ی سطح کاغذ است. چیزی در آرامجایی نمی تواند قرار بگیرد!
نمی دانم. پاسخ من را بخواهی.
"ه" آمده بود. سالها هم را ندیده بودیم. نشسته بودیم در کافه ای و هوا گرم بود. دوستی به محاق رفته بود و این سالها هم هر کدام مشغولِ عبث بودیم. برایش همه ی سالهای نبودن را روایت کردم. از آدمهایی که دور شدند. آدمهایی که دور برگردان زدند. آدم هایی که منزوی دارند تمام میشوند. و اغراق نیست بگویم همه جا همینطور بود. چشم های او گفت استثنا نداشتیم. پراکنده، بی رمق و گم گشته. کسی نمی داند باید چه کار کرد. گاهی روزمره، گاهی نوستالژی. گاهی خشم و گاهی افسردگی. گاهی اگو های بزرگ. گاهی توهم. بالاخره اینجا آدم ها انگاری که آزادند و هر کاری میشود کرد. بی اضطراب. و انگار همین که هر کاری می شود کرد کسی کاری نمی کند.
همیشه جمع هایی ساخته میشوند برای اینکه "کاری" کرده باشند. آدم ها را از کنج هاشان بیرون می کشند به خطاب و مژده. به پچ پچ و چشمک. قرارهایی گذاشته میشود. تقسیم کاری و تعلق. حالا یک دایره ی بسته داریم. هزار دایره ی بسته داریم. معلوم نیست چیزهای محاط به دایره چه هستند. تمایز ها که دایره را از بیرون جدا کرده چه هستند. چرا هر کس باید دایره داشته باشد تا شمرده شود؟ آن بیرونِ دایره، تهی ست. همه ی اعضای دایره باید مرزهای محیط دایره را بسازند و از آن محافظت کنند. دایره با بیرون مواجه نمی شود. گرنه مگر میشود با غیریتِ بیرون مواجه شد و بی چروک، از دایره، مامن ساخت.
بعد کسانی هستند که از دایره بیرون می زنند. بیرون زدن اقدامی نمادین ست. تو مرزهایی را پاک کرده و زدوده ای. نفس می کشی. حالا تو خیال می کنی آزاد شدی. خیال می کنی از امروز تو کاری خواهی کرد. خیال می کنی مثل آنها نیستی. کاشف تفاوت می شوی. با خودت و سایرین درباره ی دایره ای که از آن رهیدی حرف می زنی. تعریف می کنی از آسیب ها، رنج ها. اگر طولانی تر دوام بیاوری و دیوارهای دورت را بلند تر بسازی کم کم خیال می کنی اصلا قبلا از بیخ و بن اشتباه رفته ای. چه عالی که حالا موزیک خوب و کتاب خوب و تنهایی. مسخِ تنهایی ات، صدای خودت، اتاق خودت. و همزمان اشمئزاز از این همه خود توی آینه های تو در تو. ترس و البته لذت و البته خشم و البته دایره ی جدیدی که مرزهاش را ساختی و ندانستی.
شاید هم همه اش یک جور رفت و آمد است و عمر آدمی به همین چیزها پوچ می شود. شاید هم لحظاتی هستند که هر کسی خودش را قانع می کند که هی فلانی این همه ی توست. بالاخره نمیشود که از این موجودیت فراتر رفت. کثافت در همه ی جوانب. دست هات را بیرون بیاور. و نفس بکش با خیال دست هات.
نمی دانم. پاسخ من را بخواهی.
از تو شنیده ام آنطرف هم بهتر نیست. با این همه می دانی که آنجا یک مزیت دارد و آن این ست که "مرکز"ِ چیزهاست. آنچه دور  است، بواسطه ی انفصال فیزیکی اش، پیشاپیش شکاف را پذیرفته و مدام به حواشی می افتد و چه چاره. اما آنجا که تو هستی برای چشمی که از دور می بیند، یک جور اصالت پیشینی دارد. اصالت رویارویی. اصالتِ دسترسی. اصالتِ رنجوری. اصالتی که مرعوب می کند؛ یک جوری در خودش و با خودش تنهاست که چشم ها را از دور نه می بیند نه میخواهد نه به یاد می آورد. هیچ تقسیم کار همدلانه ای به تصور هم نمی آید. این خودش مرز را رسمیت می دهد و کسی هم حواسش به پلیسی که این مرز را پاسداری کرده، ساخته و از آن سودها برده نیست. این طور ست که دایره خودش را می گستراند: آنجا هم کسانی داخل دایره آمدند و سایرین بیرونی اند. همین ست که نه پیوندها هیچ مبنایی دارد نه گسست ها. دایره به نقطه فرو می کاهد: آن روشنایی به تاریکی می افتد و آنچیزی که نیست تداوم و پیوستار ست برای مقابله با این یکپارچه ی مسلط. 
مطمئن بودم سراغ او که روی تخت بیمارستان بود و روزها به اعتصاب غذا، خواهی رفت. قرار شد از او بپرسی حقیقت کجاست؟ فکر می کردم به آن اتاق، ازدحام آدمها شاید و تن او آن میان. لشکر یک نفره اش. شرم بوده حتما و خشم. سوال بوده و لکنت. هزار فکر بوده و تنهایی. شاید از خودت درباره ی انتحار پرسیدی. شاید به میز کاری ات فکر کردی. به مرخصی که گرفته ای به ترافیک. به غذایی که شب خورده ای. به انگشت هات و پیانو که تمرین کرده ای. به خیابانی که بالا رفته ای. به پله ها. به آدم ها. به اینکه برای من بنوسی چه دیده ای. به من که نبوده ام. نیستم. به مشغولیت های ما. به اینکه خواندن و نوشتن، ادامه دادن و خواستن آیا همه ی ماجراست؟ 
نمی دانم. پاسخ من را بخواهی.
همه چیز یک جور بی معنایی شده. این سرزنش، این مقایسه، این قیافه های عمیق و مضطرب هم! حالا باید چه کار کرد؟ باید فعالانه مشارکت کرد و دایره ای پیدا کرد دست کم؟ بیانیه موجودیت صادر کرد و سرنگون کرد! باید رادیو درست کرد که صدا به صدا برسد؟ باید به جمعیتی پیوست و هفته ای یک بار دست کم وقف روزمره نبود و از آن قصه ساخت و آن را هم پوچ کرد؟ باید برغم همه چیز هی رفت و هی آمد؟ باید گوشه ای نامرئی، مشاهده کرد؟ باید زندگی کرد و لحظه هاش را در آرزو و تعهد وفاداری طی کرد؟ این سوالات چقدر همیشگی، چقدر سرسری چقدر بی جواب است؟
این روزها که کوبانی هست، غزه هست، و نام های دیگرِ ناشنیده در این هیاهو، شاید این سیاهه ی نوشته، مهمل به نظرت بیاید. باید کاری کرد می دانم. می دانم دیر می شود. برای خیلی چیزها همین حالا هم دیر است. از وقتی که روی آن فرشته ی تاریخ، پس را نگاه می کند و همه چیز ویرانه می نماید و طوفان پیشرفت می وزد، دیر است.
اما درست وقتی فاجعه، زبان را کور کرده جز نوری از چشم های دوست که بر این سیاهه بتابد چه می توان جست؟

بوسه به چشم هات.

میترا | سی و یکم جولای دوهزار و چهارده

پانوشت: شین عزیزم. نامه را یک نفس نوشتم و بگذار اعترافی با تو بکنم. یک بار دیگر خواندم ش و دانستم که اولین آسیب برای کاری کردن همین تمثیل و کلمه بازی ست. جز کوبانی، غزه و او که به دیدارش رفتی چه چیزی اینجا واقعی بود؟ همه چیز و هیچ چیز.