۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

هملت‌ماشین | هاینر مولر

افلیای نمایشنامه ی مولر هیچ شباهتی به افلیای نازپرورد شکسپیر با آن عشق رانده شده ی هملت ندارد تا با رنجوری شکننده اش زندگی خود را تسلیم جویباری کند. افلیا در این اثر نه تنها سرکش تر و هنجارشکن تر از هملت است، بلکه از هملت قربانی تر است، از هملت ماشین تر است: 
« قلب او یک ساعت است.»:
او زنی ست آویخته بر طناب دار. زنی که از فرط اعتیاد، سپیدی برف بر لبانش نشسته. زنی سر فرو برده در اجاق که دیروز باز از خودکشی منصرف گشته. او همانی ست که اشیاءِ اسارت اش را در هم می شکند. نبردگاهی که وطن اش بود را در هم می کوبد. درها را می گشاید تا فریادِ جهان به درون آید. همچون باد. زندان اش را به آتش می کشد. جامه اش را در آتش می افکند. سینه اش را می شکافد و ساعتش را بیرون می کشد. ساعتی که قلب اش بود. و به خیابان می رود.
او همان الکترا ست که انتقام می گیرد: همه چیز را به خاک و خون می کشد، زمین و زمان را در آتش می سوزاند، بارها خود را هلاک می کند و بارها دوباره زنده می شود و در خیابان همه ی شهرهای دنیا با تنی پوشیده از خون می دود. او تصویری ست از اینگه همسر اول هاینر مولر که رگ خود را از هم دریده. او شبحی ست از همه ی زنان همچون مده آ، طاهره قرة العین، رزا لوکزامبورگ، فریدا کالو و اولریکه ماینهوف. 
افلیا اما در پایان نمایش با همه ی عصیانگری اش باز هم افلیاست. افلیایی سوگوار، مغموم و شکست خورده که در جایی مانند آسایشگاه روانی باندپیچی شده ست. او در انتقام خود حنجره ای را می جوید با ظرفیتی فراتر از غرش جنون و اراده ی برنده تر از تیغ دشنه. به همین دلیل در کالبد الکترا تجسم می یابد:
«افلیا: این الکترا ست که سخن می گوید: در قلب تاریکی. زیر خورشید شکنجه. خطاب به شهرهای بزرگ جهان. من جهان را میان ران هایم خفه می کنم. همان جهانی که زاده بودم»
با این همه فریاد می زند: «نگون سار باد خوشبختیِ اطاعت، زنده باد نفرت، تحقیر، شورش، مرگ. آن زمان که اطاعت با کاردهای قصابی از میان اتاق خواب های شما می گذرد حقیقت را در خواهید یافت»
--
متن نمایشنامه را از لینک های زیر بخوانید: 
ترجمه ی فارسی از ناصر حسینی مهر

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

انتقاد از خود

رفیق عزیز،

پیش از آنکه از نقش فعال چپ و تاثیر او بر اذهان طبقه ی کارگر بپرسی، پیش از آنکه این نام عام را در کنار آن دیگری بگذاری، پیش از آنکه خودت را بیرون این منجلاب و فراز آن بگذاری، پیش از آنکه آن را به مثابه ی یک متن خشمگین از یک فعال دلسوز چپ در کتاب چهره ها پست کنی، بگذار روایت را مرور کنیم.
یک تجمع دولتی در روز کارگر برگزار شد که هشت سال بود به هزار بهانه لغو میشد یا به مکان های مسقف محدود و محصور می شد. در این تجمع دولتی، آنها که شرکت کرده اند پلاکاردهایی با مضامین فاشیستی دست داشته اند و با مواضع دولت درباره ی کارگران افغان همصدا شده اند. می نویسی: بیاییم قبول کنیم که این ها کارگرند و حاشا نکنیم. باید از تو پرسید آیا تردید داری که این آسیب و عقب ماندگی در جای جای روزمره ی مجازی و حقیقی 'ما' دیده می شود؟ آیا کارگران با‌ آن چهره ی "ایده آل شده" از این دایره به سبب جایگاهشان به خودی خود بیرون بوده اند؟ یا تو امروز چهره ی مخدوش "همگان" را کشف کرده ای؟ نوشتی اعصاب نداری فعلا. با این همه اگر کسی از آشنایان ات در این تجمع بوده اند، بپرس که چه دیده اند؟ ازمداخله شان بپرس. از وزیر شعار بپرس و شعارهای تعیین شده از پیش. بپرس و بدان آن "نام عام" که به محاق برده ای چقدر یکدست و بی حفره ست.
از حفره های درشت اش همین بس که بدانی چند روز پیش هفت تشکل مترقی اش در بیانیه هاشان چه خواسته بودند. فیلم تجمع شان روبروی مجلس را دیده ای؟ می دانی که دغدغه ی نیروهای امنیتی در آن روز، جدا کردن معلمان و کارگران بود که یکی برای دیگری شعار میداد و آن یکی پلاکارد دیگری را در دست گرفته بود؟ هر چند که هر آنچه بی واسطه ی پیشاهنگان خود خوانده، رشد یابد و حیات داشته باشد، گویی لایق توجه نیست. بیانیه ای که تنها چند ساعت پس از تجمع در حمایت از کارگران و مردم شریف افغانستان نوشته شد به چشم نمی آید زیرا که از قرار فعالین چپ مورد نظر شما در آن مداخله ای نداشته اند.
همین دیروز چند نفری از چهره های شاخص  این جنبش را دستگیر کرده اند و خیال میکنی اگر همدست این تجمع هزاران نفره بوده اند زندان جای شان بود؟ آن جعبه های کوچک شیرینی برغم تلخی دستگیری ها را دست سندیکالیست های شرکت واحد دیده ای؟ عکس های تار اما بیانیه های مترقی معلمان و کارگران مریوان را دیده و خوانده ای؟ حق داری. زیرا که عکس های شفاف و فراوان ایلنا از تجمع امروز بسیار بیشتر و بهتر دیده می شوند تا آن حاشیه ی مقاومی که برغم سرکوب هنوز جان دارد. 
حالا بیا به پشت سرمان نگاه کنیم. جنبش کارگری را بگذاریم برای آنها که اول ماه می تنها یک روز از روزمره ی سالیان مبارزاتی شان ست و روزی نیست که حتی خبرگزاری های دولتی از مقاومت های بی بدیل شان در این زمانه ی اعتدال و تدبیر، خالی شود. بگذار به خودمان نگاه کنیم. چه بهتر که در فراغت از نقدهای توخالی، بپرسیم در ناکامی های تجارب جمعی پیش از هشتاد و هشت و بعد از آن چه نقشی ایفا کرده ایم. حال کجاییم و چه آموخته ایم. ما که مواجهه ی انتقادی با تجارب خود را نیاموختیم باید فروتنی و تماشا را بسیار تمرین کنیم. تنها این طور می توانیم بفهمیم تاثیر ما در تعالی اندیشه های جامعه ای که در آن زندگی می کنیم چه بوده است. در آخر، اگر ماحصل خشم تو این باشد که بدانیم در نشیب ایستاده و میدان مبارزه را گم کرده ایم، چاره ای نیست جز آنکه هیاهوی مجازی را به نفع نبردهای عینی و اعتراضات واقعی ترک کنیم. از اضطرار موقعیت ما همین بس که چند روز پیش دست زنی سی ساله و کارگر در دستگاه بستنی سازی گیر کرد و او به داخل دستگاه کشیده شد. ما از این خبر چه می فهمیم؟ صادقانه می پرسم.

زیاده حرفی نیست.

فدا

۷ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

قوچ تنها


 شش سال گذشت عزیز خانوم. 
خواب یک قوچ تنها می بینم که با شاخ های مهتابی روی صخره ای مرده. 

تقویم دیگر مدت هاست که نمی تواند گذر زمان را به من بگوید. اسفند هشتاد و هفت آخرین تاریخی ست که من توی تقویم دیده ام و باور کرده ام. بعد از آن فقط گذر اعداد بوده و غیاب منتشر.
غیاب جدی ترین تجربه ی زندگی من بوده است. و دیده ام چطور خاطرات مرا دستکاری میکند. جاهایی نور می پاشد و جاهایی را به تاریکی می برد. طوری که خیال میکنم روز به روز بیشتر فراموش میکنم و آنچیزی که مانده به زبان آمیخته است و پیش از آن که واقع شده باشد ساخته ی جان من است. مهمترین غیاب به عزیز مربوط است. همین که توی عکس چادرش را توی مشت گرفته و مایل به نور با چشم های بسته و دندان های سپید می خندند. هر بار که از او نوشته ام از مرگ اش پریده ام. نمی خواستم تن اش را توی آن سیاهی ببینم. و از قضا تن خودم را. زیرا که انگار مرگ دیگری همیشه مرگ خود آدم ست. مواجهه ای شخصی ست که آنکه مرده آن را نمی بیند و در آن نیست. چیزهایی از او در تن من هست که با مرگ او به تاریکی می افتد و روشن تر از قبل میشود. چیزهایی هم هست که برای همیشه کبود می ماند و حتما همین است که تا مدتها کام زبان و خاطره را گس میکند. گس یعنی فرار.
امروز صبح که بیدار شدم و خواندم هفتم فروردین فقط یک چیز یادم آمد که می نویسم و دوباره می میرم از این نوشتن:
شش سال پیش تن اش و موهای حنایی اش را خاکی کرده اند. درست یک روز بعد از آن که من پریدم که برسم به امتحانی مهمل. از آن وقت هرگز برنگشته ام که خر آن خاک را بگیرم و دست هاش را بکشم بیرون تا پلک های ترسانم را ببندد.
آن شبهای طویل بیمارستان بالا سرش نشسته بودم و به آن پاکت خون نگاه می کردم که می ریخت به رگ هاش. هذیان میگفت. آقا جون را می دید. چادر میخواست. من هر چه سرود بلد بودم میخواندم. گفت برو قرآن بیاور. این ها چیست که میخوانی؟ تشر می زد. قهر میکرد. بهانه میگرفت. و سوزن توی رگ هاش جا بجا میشد. میگفت سوسک از دیوار روبه رو بالا می رود توی چشم هاش.
ظهرها ملاقات بود. همه می آمدند. دایی خواست کمک مان کند با هم برویم تا دستشویی. یک شانه را دایی گرفت و دیگری را من. به کاشی ها نگاه میکردم که راه کوتاه شود. ایستاد. گوژ پشت و بهت زده. به دایی نگاه کرد و تمام شده بود. زمین خیس و چشم ها خیس و لباس خیس و سکوت خیس. 
همه بودند. خلوت نمیشد. کاشی ها صاف و بی چروک. عزیز را نمی شد دزدید از آن تلخی. یک جور حرمت بود تن او برای من. و حالا بی اینکه کسی اراده کرده باشد، آن تن محترم، مضمحل میشد.
این جور وقت ها زبان میخواهد بگوید چه می بیند و ناتوان میشود. به نام می خواندش: ستاره ی ویران. می خواندش: شاخ مهتاب. اما تن متلاشی ساکت ست. زبان آنجا راه ندارد.
هزار قاب درخشان از روزمره ی عزیز و کودکی که من باشم هست. اما مرگ به همه ی اینها بی ربط میماند. بابا میگوید همه اش یک گذار ست به وادی دیگری و نباید متوقف شد. من هم میگویم نمی شود با زبان و خاطره از شکاف مرگ پرید.
در نهایت عزیز، همان خلوت پاکیزه ای را داشت که نیما میگفت؛ آنقدر باصفا و پاکیزه که سالها بعد از مرگش جوانی که هنوز نطفه اش بسته نشده، در گوشه یی نشسته از او می نویسد. 

۱۴ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دوم به شین

Mario Sironi (1885-1961) Il cavallo bianco e il molo, 1920
شین شریف،

مارکس در پایان مقدمه اش بر ویراست اول کاپیتال می‌نویسد: اکنون مانند گذشته، کلام آن مرد بزرگ فلورانسی را شعار خود قرار می‌دهم: راه خود را بگیر و بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگویند. 
هر بار که به این جمله فکر می کنم در همان میانه جمله متوقف می‌شوم. راه خود را بگیر. مارکس راه خودش را می‌شناخته و آن را گرفته هموار کرده‌ است. ما اما بسیار گم راهیم. تقریبا هر کجا ما را می‌توان یافت. آن وقت‌ها که از چشم‌ها غایبیم هم، جای بهتری نرفته‌ایم جز کنج کور انزوایی ترسا. این آمد و شد کاذب است. یک بار گفته بودم‌ات همه‌اش چیزی جز تقلا و مدام خطا کردن و یافتن و باز گم کردن نیست. به نظرم نوعی سستی در این جملات هست که از زندگی خودم برآیند کرده است. از این گمراهی خودم آمده و میخواهد عصب بر آمده را بیارامد. میخواهد خودش را دلداری بدهد که اصلا همه اش همین رنجوری ست. که گفته این طور است؟ همه اش اگر این بود این همه استثنا در تاریخ چطور ساخته شده‌اند؟ آیا تصادف، آن ها را بر سر انتخاب و تصمیماتی نشانده؟ آیا همه اش تصادف است؟ آیا اگر آنها را از آن مکان‌ها بریده باشیم و اکنون اینجا نشانده باشیم ماجرا تماما تغییر میکند؟ آیا آن قهرمانان اگر امروز را زیسته بودند در این امواج نسبیت و کاهلی و بی دقتی غرق می شدند و سکون پادشاهی می کرد؟
اگر باور کنیم که آنها مخلوق شرایط مادی خود بوده اند و در بزنگاههایی عنان وضعیت را سخت در دستهاشان فشردند و خلاقیت و تعهدشان هم آنها را بر فراز موقعیت نشانده و تصادف هم لابد هم دستی کرده، باید بتوانیم ساز و کاری را از زیست آنها بیرون بکشیم. من دیگر فکر نمی کنم همه اش تقلا ست. همه اش تقلا نیست . همه اش زبان نیست. همه اش توصیف وضعیت و پراکندنِ خبر نیست. 
که خبر، وقتی از هم‌آهنگی تن‌هایی می گوید که از مداری معین بیرون زده اند، سرایت میکند. برای این است که آن روز گفتم ات روزمره ی مرا، روزِ این جنبش میکُشد و از نو زنده می کند. نیما گفته بود تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند. آیا نغز تر از این می شد نوشت؟
اما این تنِ مشترک را چطور می توان ساخت و از مرزهایش فرا رفت؟ بسیاری به این پرسش می اندیشند شین عزیزم. چه باید کرد؟ وقتی گوشه ای از این تن خونریزی می کند چطور می شود دست های دور و فلج را به یاری گرفت؟ 
من ایده ی جمعی ندارم برای این همدستی. نمی دانم چه بر سر جمع ها آمده که چیزها قبل از ساخته شدن ویران می شوند. سخت ناامیدم از این خیل عظیم تجربه‌های ناکام. اما انزوا هم چاره اش نیست. چاره را در یک جور فاصله می بینم. فاصله ای که نه آنقدر دور باشد که هیچ صدایی و جنبشی به آن نرسد و نه آن قدر نزدیک که ابتذال بدان سرایت کند و از حیات ساقط اش کند. این میانه باید ادامه داد. سقوط و صعودها را دید. آدم ها را شناخت. "خلاف آمدِ عادت" را شناخت. 
و اما کنج. کسی که کنج زیبا و کیفی نسازد و تنهایی کردن نداند، سکوت نداند نمی تواند یارای جمع باشد. بدبین بمان به آنها که دانسته هاشان را از نوک زدن های شلخته به جمع های ناکام جسته اند. کناره بگیر و آن کار سخت را بکن. بخوان و بنویس. نوشتن جز در تنهایی ممکن نیست. عزیز اگر بود لابد می گفت بدوز. عزیز استادِ دوختنِ تکه ها بهم بود. تکه های دور انداخته و بیکار. تکه هایی که اگر دست های او نبود، هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد. 
در آخر از رفیق مان ر. ل. به سال ۱۹۱۸،نقل قولی را به خودت باز می رسانم:‌
« من در گوشه دنجی از باغ، خود را بیشتر در خانه ی خویش احساس می کنم... تا در یک کنگره ی حزب... با این وجود امیدوارم در حین انجام وظیفه در نبرد خیابانی یا در زندان بمیرم. اما من در اعماق ضمیر خویش بیشتر به گنجشکها تعلق دارم تا به رفقا. »

 درخشان بمانی.
رفیق ات،
میم
پنجم مارس دو هزار و پانزده

۲۸ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دوازدهم - به میم

میم عزیز،

اگر این روایت را به تعویق انداخته ام برای آن است که میخواستم تاریخِ زیسته شان را هم به متن الصاق کنم. خیال می کردم تفاوتی وجود دارد. یک جور همدلی با آدم های قصه. یک جور ماجرا را در کانتکست اش دیدن. یک جور دقت لابد.
البته که حالا دلسرد شده ام. چون خیال می کنم در این همدلی بیش از حد، یک جور مماشات هم انگار نهفته بوده که از آن بی خبر بودم. یک جور سازش قدمت دار. که انگار از کودکی هایم می آید و تا همین حالا کش آمده. یک جور میان ایستادن برای چفت و بست چارچوبی که هر لحظه رو به ویرانی دارد. از خانواده بگیر تا دوست و آشنا. یک جور تلاش مذبوح برای آنکه چیزهای جمع نشدنی کنار هم قرار بگیرند. با شرط اینکه هر کس یک قدم عقب بنشیند و چشم بستن بر این واقعیت که فقط آن کس که زور کمتری دارد مجبور میشود مقادیری عقب بنشیند تا توازن برقرار شود. هیچ به این توازن فکر کرده ای؟ 
صبح که بیدار شدم از خودم سخت دلخور بودم. و همین شد که گفتم بیایم برایت بنویسم که نوشتن فکر کردن است. بنویسم که این توازن کاذب برای حفظ وضعیت چقدر ارتجاعی ست. باید به ریشه ها و تضادها دقیق نگاه کرد. در این روابط قدرت همه جایی، وقتی حتا عاشقانه ترین روابط هم از این دایره مستثنی نیست، چطور می شود منافع متضاد و چرایی این رویارویی ها را ندید و صرفا با اخلاقی/عرفی کردن ماجرا بر شکاف سرپوش گذاشت؟
به زندگی ام نگاه می کنم و بسیارند بزنگاه هایی که عقب نشسته ام. نظاره کرده ام. مماشات کرده ام. پنهان کرده ام. به پستو خزیده ام. ادعا کرده ام. و فقط رویارو نشده ام که حالا خیال می کنم برغم سختی اش نوبت به مواجهه است.
قطعا می شود با هزار بهانه و مصلحت، سکوت کرد و گذشت. اما همانطور که در نامه ی قبل نوشتیم، در جهانی که تغییر روز به روز ناشدنی تر می نماید، چطور می شود از این دعوت های گاه و بی گاه زندگی - گیرم در ساحت فردی - گذشت؟ چطور میشود حتی در چنین هنگامه هایی که فقط خود آدم و اصول و قواعد ش به محک گذارده می شوند جا خالی کرد و گذاشت موج به ساحل بکوبد و بدل به دانه های شن شد، پراکنده و بی چیز.
طبری یک شعری دارد که می گوید: بشو امواج جوشانی که دائم در میان مانند. و این تلاطم شرط آن زندگی ست که هر لحظه از حباب و نفس خالی میشود. همان که آن روز حرف ش را می زدیم و چرا می گفتیم. بگذار قبل از آنکه مثل همیشه به شعار بیفتم اصل ماجرا را تعریف کنم. هر چند همانطور که می دانی من شعار را هم لازم میدانم برای آنکس که میخواهد چرخ زنگاری را تکان دهد.
اصل ماجرا این ست که باید هر چارچوب امن را چون و چرا کرد. آخر آدم به امنیت انگار چونان مسکن نیازمند میشود و بعد یادش می رود از آزادی اش هم بپرسد. مثالش می شود همین خانواده. تو مرا و ارتباط عاطفی و عمیق ما را خوب می دانی. اما فکر کرده ای که این حد از نزدیکی می تواند به این وهم دامن بزند که تو این-همان خانواده ات هستی؟ با همان ارزش ها و آرمانها. با همان خواست و میل. با همان افق؟
تا پاسی از راه را احتمالا همراه و همقدم و البته سرخوش طی می کنید. تو خیال می کنی همدست جنبشی هستی که از پدربزرگ تا پدر و مادرت در آن سهیم اند. جنبشی که قرار است سلطه ی بیرون را کمی دستکم به عقب براند. آن روزی که متوجه میشوی با صورتی جز صورت پدر - بنام قانون - و مادر -ملازم قانون - روبرو نیستی چه خواهی کرد؟ یک صدا از دو حنجره همزمان خطابت میکند: به ارزش های جامعه ات حرمت بگذار.
من فرو ریختم. من این منگنه ی عاطفی را خوب می شناسم. از کلمات آغاز میشود تا بوها و صداها ادامه دارد. از میز کوچکی آغاز می شود که وقت جلسات خانوادگی دور ش می نشستیم و گفتگو می کردیم و می رسد تا همین امروز. دریغ که اگر بخواهم بد ذات باشم باید بگویم آن جلسات چیزی نبود جز آموزش کلمات و قواعد بازی. حالا من قاعده را بلدم. این کنترل از راه دور را بلدم. تعیین افق های پیش رو را بلدم. و میخواهم از این میز دایره ای بزنم بیرون. 
همان دختر بچه نباشم وقتی پدرم از دور با همان واژگان خطابم میکند. نترسم مثل آن روزها. دریغ که آدم ترس را هم از همان وقت درونی میکند و قبول میکند که میز حتا اگر دایره ای باشد دایره هایی تو در تو وجود دارند که سطح آنها را از تو جدا میکند. 
یک جا باید ایستاد و اعتراف کرد فرقی نمی کند پدر و مادر شما چقدر تلاش کرده اند مدرن باشند و از شما انسان خوبی بسازند. وقتی قصه به ریشه ها می رود، وقتی قرار است تمرد کنید و همدست آن روایت قدیمی و مسلط شان نباشید، ناگهان پوسته ی رویی را کنار می زنند و اینجا دیگر لازم نیست پی تاریخ زیسته بگردی و دست بر گلوگاه تفاوت ها بگذاری. اینجا شهادت می دهی که خانواده همچون هر ساختار قدرت دیگری، بی هیچ مهابا دست به بازسازی پیکر خودش می زند و می شود یک بافت یکپارچه بی هیچ روزن. درست در چنین لحظاتی ست که باید تصمیم سختی بگیری. رو به روی این بافت محبت و سرکوب بایستی و بگویی من قیچی ام عزیزانم. قیچی. 
درست همان وقت که اوج متن را به قیچی آذین بستی باید بدانی ماجرا می تواند آنقدرها هم شفاف و سرراست نباشد. گوشه و کنار زندگی خودت را بگرد. حتی با بریدن رشته ها از آن گذشته، چیزهایی این کنج ها باقی مانده اند. کنج تن ات. کنج نفس هات حتی. در اوج آن لحظات لذت و سرخوشی. همیشه چیزهایی هست که مطابق است با آنچه تو را ساخته و آن را خواسته ای و تسلیم اش شده ای. 

همین 
زیاده حرفی نیست جز آنکه همانطور که او قبل تر گفته: کسی که حرکت نمی کند صدای زنجیرهایش را نمی شنود.

بوسه ها

میم - هفدهم فوریه 

۲۳ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آقاجون

مادرم چند روز پیش قصه ای از آقاجون تعریف کرد به سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار. گفت آقا جون یه مغازه ی الکتریکی داشت که در کوچکش به حیاط باز میشد و در بزرگتر به خیابان و مشتری ها. آقا جون در آن سالها برای آنکه امورات خانه بگذرد، علاوه بر کارهای الکتریکی، گاز پیکنیکی برای مردم پر می کرد و می فروخت. شاگردی هم داشت آقا جون، که توی این داستان هیچ نقشی ندارد جز آنکه سیگاری کشیده و مغازه را به آتش کشانده باشد. 
مامان به اینجای قصه که می رسد بغض می کند. پنجم دبستان بوده و یادش هست که مغازه میان شعله ها می سوخته و آقاجون برای آنکه کل محل آتش نگیرد، به میان شعله ها می رفته با پتویی و یک به یک کپسول های گاز را بیرون می آورده، توی جوی کنار خیابان می گذاشته تا منفجر نشوند. وقتی آخرین کپسول را بیرون می آورد. و از شعله ها بیرون می آید روی زمین می افتد و می گوید من کارم را انجام دادم. مامان این وقایع را از لای انگشت های کوچکش دیده و برای ما تعریف کرده است.
آقا جون با شصت و پنج درصد سوختگی روزهای سختی را بعد از آن گذراند. اهالی محل تا سالها آقاجون را بسیار ستایش میکردند تا آنجا که من هم که نوه ی او بودم بی اینکه آقا جون را دیده باشم می دانستم او چطور در قاب چشمها مانده است.
از آقا جون این را هم می دانیم که در زلزله ی کرمانشاه وقتی هنوز چهار ساله بوده ساعت ها زیر آوار مانده بود و مادرش را همانجا از دست داده بود. 
از آقا جون خیلی چیزها نمی دانیم. چون آقا جون پیچیده تر از آن بوده که به سادگی موضوع یک نوشته باشد یا هر کسی که در امتدادش زندگی کرده از کارش سر در بیاورد.
آقا جون یک عینک کائوچویی داشته و عزیز دکمه های لباس نظامی اش را توی شهردکمه نگه داشته بود. ضمنا می دانیم که او وقتی من نوزاد بوده ام بازویش را عمود می کرده و کنار من دراز میکشیده تا عزیز بیاید دعوایش کند و بعد لابد کت اش را می انداخته روی دوشش می رفته توی مغازه اش به رفت و‌آمد آدم ها نگاه می کرده یا به سیم های رنگی داخل آن جسد تلویزیون خیره می شده و بوی لحیم می آمده از آن تفنگ لحیم کاری اش. 
شاید هم آقاجون بعد از دایی محمود، که از پشت بام پریده بود، انقلاب می دانست و ارتش را هم چرا می کرد، دیگر با ریحان های توی حیاط بیشتر حرف میزد تا با بچه ها و عزیز. آقاجون سخت تنها بود. حتا من هم نبودم بگویم بیا با هم بجنگیم.
ما از آقاجون تقریبا همین چیزها را می دانیم و دریغا. یعنی چیزی نمی دانیم.

۷ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دوم - به سین

پادشاه در پایان تراژدی جمله ای می گوید که ممکن بود توسط هملت گفته شده باشد: «آنان که نیازمند زهر اند، زهر را دوست نمی دارند»

سین عزیز؛

گفتی این دو سال مطلقا کاری نکرده ای اینجا. کاری کردن یعنی چه؟ کاری کردن آیا به زمان و مکان محدود است؟ کار جا به جایی را الزام می کند یا کمینه ی خواست کفایت است برای آنکه بگوییم هر کاری به از نشستنِ باطل؟

دوستِ من،
نوشتم ات که امیدت را بیازمون. این تجربه ی خود توست و من اگر شکست های بسیار در چشم داشته باشم به کار تو نمی آید. وقتی آن خواست تو را پیش می راند که باید کاری کرد با موج اش باید بروی. نقدی اگر هست این می تواند باشد که چرا این کاری کردن همیشه نقطه ی ثقلی در بیرون می جوید؟ شاید چون آدمی زیاد به خودش واگذارده شده و وقتی موج می رسد میخواهد به قله ی دوردست بپرد. اما خیال نمی کنی این هم گونه ای باشد از فرافکنی هایی که کم و بیش ما را احاطه کرده اند؟
جهان ما امید بخش نیست. همین می شود که خیال می کنیم باید از جایی بیاغازیم و لابد به قول تو کمترین کار شاید سوال ساختن برای این وضعیت باشد. من از تو می پرسم این سوال از کجا می آید. مگر نه این است که آزادی از دل ضرورت شناخت ساخته شده و می بالد؟ مگر می شود بیرون شرایط مادی و عینی برای کسی ضرورت مصنوع ساخت. آن کسی که تو میخواهی به پرسش برسانی تا به امروز کجا می دویده؟ گرد چه مداری می گشته؟ اکنون اش پی چه چیزی ست؟
اگر قرار است این وجودی ترینِ پرسش ها که در کنج های دشوار و پر پیچ بیخ گلوی آدم رامی فشرد و رهایی از آن ممکن نیست، همچون کالایی لوکس در طبقی به آن کسان ارائه شود که در رزومه ی پربار خویش بگنجانند و یا در ازای پولی آن «کالا» را بخرند، آیا این همان تبدیل کردن آن ضروری ترین به بی اثر ترین و موهوم ترین نیست؟ 
تو بهترین رفیق منی. همانقدر که با خودم سختگیرم به حرف های تو گوش می کنم و از خودم می پرسم و از تو. که فاصله ای نیست بین من با من و تو. آیا تصادفی ست که بعد از ایده ی جمع ساختن و پرسش آفریدن بلافاصله از نظم و پویایی ذهنی خودت می گویی؟ آیا اعتراف به همان بیرون افکندن نیست؟ اگر هست بیا مکث کنیم. بیا یاد بیاوریم.
یاد آوردنِ دو نفره شکلی از مسئولیت پذیرفتن است. ما آیا نبودیم بارها وقتی جمع می شدیم در جمعی کوچکتر می خواستیم کاری کنیم؟ ما نبودیم کتاب ها را جمع کردیم؟ ما نبودیم نام گذاری کردیم و انگار نام گذاشتن هم ضمانت موجودیت یافتن نبود؟ ما نبودیم که یک بار سر از رادیو در آوردیم یک بار مقاله نویسی یک بار خیابان رفتن؟ چرا وقتی می خواهی کاری کنی و چیزی تو را هل می دهد یک قدم عقب بر نمی گردی به این پشته ی ویرانه و شکست های با هم نگاه کنی. ما پرسش را گم کرده بودیم که گم شدیم؟ یا چه بود که چیزها را به تعویق می انداخت/ می اندازد؟ یا شاید هم فرشته ی تاریخ با طوفان پیشرفت دارد راه خودش را به جلو می پیماید بی آنکه بتواند دست کم یکبار تکلیف خودش را با گذشته یکسره کند. 
ما که با فرهنگ واژگان مشترک و خوانده و دیده ها و زیسته های کم و بیش مشترک از پس آن «کار مشترک» بر نیامدیم و اصطکاک ها و ملال ها و کاهلی ها ما را از ادامه و اصرار بر آن منصرف کرده حالا در بیرون از ما پی چه می گردیم؟ اگر قرار به ارائه و طرح بحث در جمعی باشد که هیچ تجربه ی مشترک تاریخی حول موضوع ندارد آیا اصلا گفتگو معنایی خواهد داشت؟ آیا این همان رویکرد نخبه گرا نیست که هماره از آن می هراسی؟ آیا این شکاف در چشم های هر کسی که در آن جمع نشسته باشد بسیار آشکار نخواهد بود؟
در آخر گفتی امید آیا مسری نیست؟ نوشتم که نه. خروارها امید هست نه برای ما. هر چند که هرکسی حق ندارد ادا در بیاورد. من ادا در می آورم که این جمله ی حفظی از او را به تو می نویسم. خروارها امید هنوز برای ما باقی مانده که در این آونگ معلق ایم. من آن امید مولود دلت را شاد باش می گویم. و نومیدانه امید دارم که این بار تداومی باشد و چیزی یک قدم این چرخ زنگار را بگرداند. 

رفیق همیشه ی تو،
میم