۵ مهٔ ۲۰۱۳

اسکندر و سمندر در گردباد - غلامحسین ساعدی

» چهار ساعت یا بیشتر از چهار ساعت که تمامِ شهر زیر پای بادهای عمودی لگد کوب می شد، همه جا تاریک شد. گردبادهای ریز و درشتی مثل فرفره، از این و آن گوشه به هوا بلند می شد همچون چاه های پشت و رو شده در یک قطر ولی با اندازه های مختلف، که بعد از ده ها متر فوران، مثل چتر باز می شد و آن وقت، انواع و اقسام نخاله و زباله سقف آسمان را می پوشاند. روزنامه، لنگ کفش، پیرهن های پاره که باد در آستین شان افتاده بود، ظرف های کائوچویی، سطل های حلبی پوسیده، دستکش های پلاستیکی، کیسه های پر زباله که گاه در آسمان منفجر می شدند و از درون آنها، پوست هندوانه و پوست پیاز و پوست سیب زمینی همراه با مقداری سیاهی، هر کدام راهی را در پیش می گرفتند. کلاه های جورواجور، دستارهای رنگ وارنگ که مثل نواری باز می شدند و مثل جاده های متحرک به هر طرفی می رفتند و در تقاطع هم قرار می گرفتند و بهم دیگر می پیچیدند.
بطری های شکسته و فراوان کتاب که با صدها و هزاران بال، خود را به این طرف و آن طرف می زدند و جایی برای پایین آمدن پیدا نمی کردند. لقمه های نیم خورده که از دست بسیاری گرفته شده بود، لباس های فراوانی که از روی بند لباس ها کنده شده بود، نوارهای زخم بندی چرکین و سنگین از اشیاء نا مشخص دیگری مثل تابوت، یک مغازه ی شیک از جا کنده شده، قایق های سبک پر از جوانان که مدام به هم می خوردند و از هم جدا می شدند و گاه بهم می پیوستند و به شکل پرنده ی غریبی در می آمدند و آنگاه ضربه ای آنها را از هیئت غریبشان در می آورد و مطلوب ترشان می کرد. گوسفندانی که هیچ وقت بال نداشتند و پرندگان بسیار بدهیبت و بی بالی که تیز پروازی را بدان جا می رساندند که از میانِ آن همه اشیاء، راهی به جای ناشناخته ای باز می کردند، و بعد انواع و اقسام اجسام سنگینی که می شد آن را تراکتور یا یدک کش یا ماشین آلات قراضه و پوسیده در قبرستان های اطراف شهر فرض کرد، همه در حرکت بودند و نعشِ هزاران هزار یاکریم و کفتر چاهی و یا دست آموز یا مرغ های خانگی بدبخت که نمی توانستند از بال شان کمک بگیرند و خروس های گردان برافراشته ی دست به گریبان با این گردبادها، به خیال شان به جنگ دیگری می روند که آنچنان در مقابل طوفان پرهای گردن برافراخته بودند و همراه با آن ها فراوان طشت و بادیه ی مسی را که بی وجودِ هیچ انگشتی روی آنها ضرب گرفته شده بود. گاه اندام های آدمی، دستی که بچه ای را به بغل نامرئی فشرده بود یا چرخی از یک موتور که از جا کنده شده بود و بعد درخت های کوچک و بزرگ، همراه با بساطِ دست فروشان که دکه های پوسیده شان را با زنجیر به آنها بسته بودند. مبل، صندلی، چیزهای ریز و درشت که گاه به یک طبل می مانست و گاه به یک زیرسیگاری چهار ساعت تمام این چنین سیاهی و سفیدی از آسمان آویزان بود. 

» داستانِ " اسکندر و سمندر در گردباد" از غلامحسین ساعدی، بهار هزار و سیصد و شصت نوشته شده که سطور آغازین ش را در بالا خواندید؛ به گمانم این گردباد، آن چشمِ خیره - آن قطره ی مذاب و سیال چون جیوه ی زنده - که از درونِ لوله اسلحه می پایید شان، آن کوچه که فاصله می انداخت و دوستی شان را ممکن کرده بود، آن دلقک با نخی که به خشتک ش وصل بود و می خندید و دهانش باز می شد، آن موشِ کوکی، ... هیچ یک تصادفی پرداخته نشدند؛ بهار هزار و سیصد و شصت و گردبادی که سمندر و اسکندر را در خودش می بلعد، بر شانه ی هم سوار ند. ساعدی آدم را از ظرافت و دقتِ توصیفات ش به غبطه می کشاند؛

۱۰ آوریل ۲۰۱۳

یکی نقل دارد یکی نه | بیژن الهی

«مناعی» ی ما (کار ۱۳۶۱) نه ترجمه ست، نه تعبیه (adaptation)؛ گَردانه ست (variation)، به معنی ی موسیقیائی ی لفظ، روی قطعه یی با قوافی ی میمی ("أنعی إلیک...") که حلّاج در آخرین شبِ زندان، بعد آخرین راز و نیاز، بر زبان راند در حضورِ دو کس که یکی خادمِ ایامِ حبس بود و یکی مرید و ملاقاتی. بعلاوه، پایبندِ این قاعده نیست که یاءِ وصلی را همقافیه ی یاء اصلی نمی کنند فُحولِ شُعرا (یاءِ وحدت وصلی ست). با این همه، نایاب نیست این گونه قافیه بندی هم، مثلا در غزل های ۱۳۰۵ و ۱۳۰۶ از دیوانِ جهان ملک خاتون، شاعره ی معاصر حافظ؛

مَناعی

چه خبر؟ مرگِ عالَمی تنها، خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری.
جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا.
   گوشه زد با ستاره ی سحری.

چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمید
تا به لطفِ هوا، به گریه ی ابر
از زمین رازِ آسمان نچشید.
   تازه شد داغِ لاله های طَری.

چه خبر؟ مرگِ حق حق و هوهو.
لال شد مرغ و نغمه رفت یاد،
تا که گُنگانِ ده زبانِ دورو
   نازمستی کنند و جلوه گری.

چه خبر؟ مرگِ قول و فصل خطاب.
سپر افکند هر زبان آور:
قَبَسی زنده کرد، نَک چه جواب
   چون نَفَس بر میاوَرَد شجری؟

چه خبر؟ تا کمانِ غمره کشید
از سَمَن تا چمن بشارت رفت؛
نخل پوسید و جز غبار ندید
کس بر اوراقِ بوستان اثری.

دود دل تا برآوَرَد شبنم،
از نظر رفت و یادِ غنچه نماند.
شُکرُلله که از صفای اِرَم
   سَمَری ماند و لیلةُالقَمَری.

قصّه نو کرد و تَر نکردم مغز.
چه ثَمَر؟ هیچ، شاهدانِ چمن
همه رفتند و چون برآمد نغز
   عشقِ پیچان به دارِ دیده وری،

دنیا تیه بود و بی سر و ته،
"خانه آباد" گفت و دید و شنید
شاهدی می کنند و بَه بَه بَه
   مگسِ بی مَریّ و خِیلِ خری.

۹ مارس ۲۰۱۳

سفر به نهایت شب

و حیاتِ ما یکی سفر است
در زمستان و به شب
و گذرگاهِ خود را در آسمانی می جوییم
که در آن فروغی نیست.

- سرود گاردهای سوئیس  ۱۷۹۳
Gassed, John Singer Sargent -1919
- ما و پدرامون از یک قماشیم، از اونا بد نگو!...
- حق با توئه آرتور، از این بابت حق با توئه. اون کینه ئی ها و توسَری خورها، اون زورتِپون شده ها، اون چپو شده ها، اون شیکم سفره شده ها و خاک تو سری های ابدی با ما از یه قماش بوده ن! اینو می تونی بگی! ما مردم اهل تغییر دادن نیستیم: خواه جوراب مون باشه، خواه آقا بالا سرمون، خواه عقیده مون. یام اونقدر دیر به صرافتش می افتیم که دیگه به زحمتشم نمی ارزه. ماها مادرزاد "وفادار" به دنیا اومدیم، تا دندمان نرم! سربازای مفت و پونصد، قهرمانای همه ی عالم، و میمون های ناطق، کلمه هایی که درد می کشن، ماها ملوسک های "شقاوت سلطان" هستیم. اونه که صاحابِ ماهاس! هر وقت عاقل نباشیم فشار میده.. پنجه هاش مدام خفت دور گردن مونه، حرف زدن مکافاته، اگر دل مون می خواد راحت بلمبونیم باید حسابی هوای کار خودمونو داشته باشیم... سر هیچ و پوچ آدمو خفه می کنه...این زندگی نیس..
- [...] من طرفدارِ نظم موجودم و اهل سیاستم نیستم. روزی هم که وطن ازم بخواد خونمو در راهش نثار کنم، حاضر و آماده م، فس فس هم نمی کنم.
[...] 
گلوله هایی که خیالِ کشتنِ آدم را دارند توی هوای گرم تابستان رشته های فولادی دراز رسم می کنند که همین جور بریز می آمدند بالای سرمان، در دو میلیمتری و شاید یک میلیمتری شقیقه هامان وِزّ می زدند.
فکر کردم - آن هم با چه وحشتی- که با این حساب، من تنها بزدلِ عالمم که لایِ دو میلیون دیوانه ی قهرمان و زنجیر گسیخته که تا نوکِ مو مسلح اند، بُر خورده ام: دیوانه های کلاهخود به سر، بی کلاهخود، بی اسب، موتورسوار، زوزه کش، ماشین سوار، هشپلک زن، تیر درکن، کلک چین، پرواز کن، به زانو، که چاله می کنند، رژه می روند، تو جاده ها شلنگ تخته می زنند، به گوزگوز می افتند، روی زمین چنان گرفتار شده اند که پنداری تو هُلفدانی دیوانه های زنجیری، تا در آن همه چیز را به ویرانی بکشند، آلمان را فرانسه را، قاره ها را، هر چیز را که نفس می کشد، از سگ ها هار تر ویران کنند، و به هاری شان بنازند (کاری که سگ ها هم نمی کنند)، صدبار، هزار بار، از هزار سگ هار تر و همانقدر تباه تر! تماشایی بودیم! درست و حسابی خودم را قاتیِ جهادِ سربسته ایی کرده بودم. این را درک می کردم.
آدم از وحشت بکر است، همانجور که از شهوت بکر ست. کی می توانست پیش از آنکه راستی راستی داخل جنگ بشود، همه ی این چیزهایی را که روحِ کثیفِ قهرمانی و پشتِ گوشِ فراخِ آدم ها ازش پر ست پیش بینی بکند؟ در حال حاضر من در این فرارِ دسته جمعی به سوی مرگِ مشترک، به طرفِ آتش، گیر کرده بودم.. از اعماق آمده بود و حالا دیگر فرا رسیده بود.
[...] تصمیم گرفتم همه چیز را بخاطر همه چیز به خطر بیندازم، به سیم آخر بزنم. اقدامِ نهایی. و سعی کنم که یک تنه، خودم تنها، جلو جنگ را بگیرم. دست کم در این یک گوشه دنیا که من بودم.
سرهنگ با نگاهی فولادی که به این شبحِ از گور گریخته انداخت، پرسید: - چه خبره؟ 
از دیدنِ این سرباز مفنگی سوار در آن وضع که سر و وضعش هیچ با نظامنامه نمی خواند و شکمش آن جور از ترس به تِرتِر افتاده بود، جناب سرهنگ حسابی جوش آورد. او چشم دیدنِ ترس را نداشت. اینش مسلم بود.
[...] 
و اما سرهنگ.- دلم نمی خواست بلایی سرش بیاید، ولی با همه ی اینها او هم مرده بود. اول یکهو از جلو چشمم غیب ش زد. یعنی انفجار از جا کنده بود پرتش کرده بود بالای خاکریز. یک پهلو چپانده بودش تو بغل آن سوار پیاده که خودش هم کارش ساخته بود. آنها دوتایی همدیگر را تنگ به آغوش کشیده بودند، عجالتآ و برای ابد. اما یارو سربازه دیگر کله نداشت. فقط سوراخی بالای گردنش بود که توش پولق پولق خون می جوشید. عین دیگِ مربا. سرهنگ شکمش سفره شده بود و قیافه اش جور نفرت آوری رفته بود توی هم. از قرار، ضربهه بد دردی به ش وارد کرده بود. - به جهنمِ سیاه! اگر با اولین گلوله فلنگ را بسته بود این بلا سرش نمی آمد.
[...] 
از خودم می پرسیدم: "نکنه حالا دیگه همه شون از دم مرده باشند؟" حالا که نمی خواهند هیچی از هیچی بفهمند، عملی ترین راه و بهترین راه برایشان همین ست که هر چه زودتر همه شان کشته بشوند. اینجوری قال قضیه زودتر کنده می شود... آن یکی دو نفری که زنده می ماندند، برمی گشتند سر خانه زندگی شان. شاید هم پیروزمندانه.

- گزیده ی ترجمه ی ناتمامِ احمد شاملو از "سفر به نهایت شب"، فردینان سلین؛ 
- نسخه ی انگلیسی کتاب را از اینجا بخوانید؛

۲۴ فوریهٔ ۲۰۱۳

داستان مادربزرگ

Roots, Frida kahlo - 1943
همه ی چیزها را به همان شکل که می شکوفند ببین
به ریشه ای بازگرد که از آن روئیده اند
این بازگشت به ریشه آرامش نام دارد.
- لائوتسو، دائو د جینگ، ۱۶

بگذارید کسی که مجلس آراست، کسی که مادر ست و نُه روز و نُه شب منتظر می ماند، پیدا شود. خاطره را احیا کنید، بگذارید کسی که مجلس آراست، کسی که دختر ست، با هر بار سر بر آوردن از زیر خاک بهار را احیا کند. مرکب پیش از آنکه خشک شود، پیش از آنکه به تمامی دست از نوشتن بردارد غلیظ تر از همیشه سرریز می کند.
(ترزا هک کیونگ چا)

چیزی باید گفته شود، چیزی باید گفته شود که پیش تر گفته نشده است و پیش ترگفته شده است. "زمانِ زیادی طول خواهد کشید، اما داستان باید گفته شود، هیچ دروغی نباید در کار باشد" (لسلی مارون سیلکو). زمان زیادی خواهد برد زیرا که زیستن نمی تواند گفته شود، و نه تنها گفته نمی شود: زندگی قابلِ زیستن نیست. اما فهمیدن، همانا خلق کردن ست و زیستن، موهبتی چنان عظیم که هزاران انسان از هر زندگیِ گذشته و حالی که زیسته می شود، بهره مند می شوند. داستان، برای زاده شدن، به تک تکِ ما وابسته است. به همه ی ما نیاز دارد. نیازمندِ یادآوریِ ما، ادراکِ ماست. و برای اینکه وجود خود را حفظ کند، لازم ست آنچه را که همه با یکدیگر می شنویم خلق کنیم. داستان یک قوم، داستانِ ما، مردمان.
ارسطو می گفت که شعر حقیقی تر از تاریخ است. پس داستان سرایی در مقامِ ادبیات باید حقیقی تر از تاریخ باشد. اگر برای با خبر شدن از آنچه در زمان و مکانی خاص اتفاق افتاده به تاریخ رجوع می کنیم. می توانیم برای مطلع شدن از نه فقط آنچه ممکن ست اتفاق افتاده باشد، بلکه آنچه در زمان و مکانی نامشخص دارد اتفاق می افتد به داستان متکی باشیم. عجیب نیست که در قصه های قدیمی داستان سرایان اغلبِ اوقات جزو زنان، جادوگران و پیامبران اند. 
حقیقت وقتی هست که خودش دیگر نیست. مجلس آرا، زن حکیم، گریوته، داستان سرا، فال بین، جادوگر. از مادران کبیر همیشه با عنوان الهه ی همه آبها، سرچشمه بیماری ها و شفاها، و حافظ زنان و زایندگان یاد شده است. اما محافظت کردن همانا سوزاندن است. چون درک کردن یعنی خلق کردن.
رها کنید آن را که مجلس آراست، فال بین ست. بگذارید تا پدید آورد، بگذارید تا طلسم زمان را که بر آن بسته و باز بسته شده است، بگشاید. (ت. هک کیونگ چا)
نخستین بایگانی ها یا کتابخانه های جهان، خاطرات زنان بودند، که صبورانه از دهان به گوش، بدن به بدن و دست به دست منتقل می شدند. گفتار دیده می شود، شنیده می شود، بوییده می شود، چشیده می شود، لمس می شود. گفتار ویران می کند، می زاید، می پروراند.در آفریقا می گویند هر گریوته ای که می میرد، کتابخانه ی کاملی ست که می سوزد و خاکستر می شود. (من آن را از سینه ی مادرم مکیده ام!) 
مادربزرگ عادت داشت پیش از آنکه داستانی را شروع کند دم بگیرد. من آن را از تو عاریت گرفته ام. از او و او که آن را از او عاریت گرفته است. از او و از او من سرچشمه های خود را به خاطر می سپارم، گرامی می دارم و نام می برم. نه برای اعتبار بخشیدن به صدای خود از طریق صدای مرجعی مقتدر (چون ما زنان چندان اقتدار و مرجعیتی در تاریخ ادبیات نداریم و زنان عاقل هرگز قدرتشان را از مرجعیت نمی گیرند) بلکه برای آن که خاطره ی او را زنده کنم و آوازی بخوانم. پیوند میان زنان و کلمه، میان خود زنان، در واقع کلمات برای اینکه تاثیر کاملی بر جای بگذارند، باید به طور آهنگین دم گرفته شوند، در فراز و در فرود؛
در این زنجیره و پیوستار، من چیزی جز یک حلقه نیستم. داستان من ام. نه من، نه مال من. داستان واقعا به من تعلق ندارد. لذت در بازگویی، لذت در بازتولید. هیچ تکراری هرگز نمی تواند همانند باشد. اما داستانِ من، داستان آنها، تاریخ آنها را با خود حمل می کند و داستان ما - به رغم اصرار ما در انکار آن- خود را به طور بی پایان تکرار میکند. این را باور نمی کنم. این داستان نمی تواند امروز اتفاق افتاده باشد!
هر ایما و اشاره، هر کلمه با گذشته، حال و آینده ی ما سر کار دارد. بدن هرگز از انباشتن باز نمی ایستد، و سالهای سال بر بدن من گذشته اند بی آنکه بتوانم جلودارش شوم. شفقت و کینه هایم توامان برایم آشنا و ناآشنا به نظر می رسند؛ من در آنها سکونت دارم، آنها در من سکونت دارند، و ما در یکدیگر سکونت داریم، بیشتر شبیه میهمان تا صاحب خانه. داستانِ من بی تردید، من ست؛ اما در عین حال، بی تردید، پیرتر از من ست. جوان تر از من، پیرتر از وجه انسانی شده ی ماجرا. غیر قابل اندازه گیری، محاط ناشدنی، و چنان عظیم که از هر تلاشی برای وجه انسانی بخشیدن به آن فراتر می رود. اما ما به همه چیز جنبه ی انسانی می دهیم و در این کار افراط هم می کنیم، چون تصویر ِ داستانی که پایانی ندارد، - نه پایانی، نه میانه ای، نه آغازی؛ نه توقفی، نه پیشرفتی، نه پس نه پیش، تنها جویباری که در جویبار دیگر، به دریای آزاد می پیوندد - تصویرِ "زنی دیوانه " است.« خیزاب های از بند رها شده ی بی صدایی»، به قول کلاریس لیسپکتور. ما از بلندی ها می ترسیم، از امور بی سر، از چیزهای بی انتها و بی حد و مرز می ترسیم، می ترسیم از اینکه بگذاریم ژرفای بی صدایی ها ما را در خود غرق کند. به همین دلیل ست که همواره با واژه ها خشونت می ورزیم: تا مواد وحشی و خام را رام و پخته کنیم، تا لایتناهی سرگیجه آور را به خدمت خود در آوریم. حقیقت معنایی ندارد؛ معنا را پشت سر می گذارد و از هر مقیاس فراتر می رود. حقیقت تمامِ رژیم های حقیقت را پشت سر می گذارد. از این رو هرگاه به گفتن و بازگفتن اصرار می کنیم، در واقع بر تکرار و بازآفرینی پای می فشریم.
اصرار می کنیم بر تقسیم داستان به تکه های کوچکتری که با ظرفیت جذب دهانهامان، ظرفیت رویت چشم هامان و تاب تحمل بدن هامان تناسب داشته باشند. هر داستان در عین حال هم یک جزء ست هم یک کل. کلی در کل. و همان داستان هماره در تغییر بوده است، زیرا چیزهایی که تغییر نمی پذیرند، رشد نمی کنند از گردش و اشاعه باز می مانند. مرده. زمان های مرده، واژگان مرده، زبان های مرده، بازگویی نکردن در فراموشی.

رسوب. سنگ دگرگون شده. بگذارید آنکه مجلس آراست فاصله خندق را با نَفَسِ خویش پر کند. بگذارید آن را که مجلس آراست تا بار دیگر نُه روز و نُه شب روی سنگ بنشیند. بدین گونه دوباره بایستاند، الئوسیس را. (ت. هک کیونگ چا)

- Grand ma's story, in Women, Native, Other: writing, Postcoloniality and Feminism, Trinh T. Minh.ha

۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۳

رومئو و ژولیت

قلب من اینجاست، کجا بروم؟
پس ای زمینِ تیره واچرخ، کانونِ تو آنجاست؛

- پدر لارنس: تو فقط از ورونا تبعید شده ای. صبور باش جهان بسیار بزرگ است؛
- رومئو: در آنسوی دیوارهای ورونا جهانی نمی شناسم، مگر برزخ، عذابِ علیم، و خودِ دوزخ. پس "تبعید" برای من یعنی "تبعید از جهان"، و تبعیدِ جهان، مرگ است. " تبعید" همان تلفظِ نابجای مرگ است: "تبعید" به جای مرگ!
چنان است که سرم را با تبری طلایی قطع کنند و بر این ضربه ی مرگ آور تبسمی چاشنی کنند.
- پدر لارنس: آه معصیتِ مرگبار، آه ناشکریِ گستاخانه! کیفر تو در قانونِ ما مرگ است، اما حاکم مهربان، گناهت را به گردن گرفته، نقض قانون کرده، و آن کلامِ سیاه، "مرگ" را به "تبعید" برگردانده. این نشانه رافت است و تو آن را نمی بینی؛
- رومئو: این مصیبت است نه رافت. ملکوت اینجاست، چون ژولیت اینجاست؛ 
[...]
- پدر لارنس: ای دیوانه ی زنجیری، کمی به من گوش بسپار.
- رومئو: آه، باز از تبعید سخن خواهی گفت.
- پدر لارنس: به تو سپری خواهم داد تا از این کلام در امان باشی: شیره ی شیرینِ مصائب، یعنی حکمت، تا در تبعید تسلی بخشِ تو باشد.
- رومئو: تا تبعید هست، حکمت را گو بمیر. مگر آن که با حکمت بتوان ژولیتی ساخت، شهری را ویران کرد، حکم حاکمی را تغییر داد، و گرنه خیری در فلسفه نیست، دیگر سخنی مگو؛

- تراژدی رومئو و ژولیت | ویلیام شکسپیر،  به ترجمه ی درخشانِ هوشنگ آزادی ور، نشر مرداد، هزار و سیصد و هفتاد و نه؛

۲ فوریهٔ ۲۰۱۳

در آستانه


by: Zdzisław Beksiński
 شاید تنها از آنکه در آستانه ایستاده می توان راز شنید؛ خواست نشانِ چشم مان بدهد: چطورست قاشق از توی بشقاب برداشتن؛ لنزِ دوربین مچاله شد؛ دست ش را از روی لبه ی فلزیِ ویلچر خواست بلند کند، نشد، سرش را بالا کشید، پلک ش پرید به دست ش فرمان داد و دست، همانجا خشک و سمج، خودش را پرتاب کرد روی میز، کشاند تا لبه ی بشقاب، کناره های قاشق را می رسید اما خط می خورد، تقلا.  به قاشق رسید، شانه اش افتاده، بلند کرد سُراند توی لیوان؛ گفت این زندگیِ من ست؛ پرسید: این زندگیِ من ست؟
سکوت شد، گفت اگر لیوان بریزد، چه می توانم کرد جز عقب نشستن؟ عقب نشستن را دوست نداشت، سوراخ های گریستن توی مغزش را دوست نداشت، می خواست برگردد به رکاب و صد کیلومتر برود و برگردد، می خواست تا دست ش خط می خورد خط بزند؛ تا دیرتر نشده زمان را براند؛
رو به مرگ ایستاده بود؛ شوخ و قهقهه زن؛ زن ش آنجا بود، دکتر آنجا بود، شعرهایی که می دانست آنجا بود؛ ما غریبه ایستاده بودیم و نگاه می کردیم؛ یاد آوردم همه ی آنها را که خط زده بودند و از زندگی سر رفته؛ یاد آوردم و می خواستم که نباشم؛ گفت: برویم آنجا که غم نباشد؛ گفت: زندگانی شعله می خواهد، گفت: برخیزید برویم؛
حالا برگشته ام: زیر سقف اتاقم به رنجِ تن ش فکر می کنم، و شرم؛ چرا مغزم بس نمی کند؟ چرا می خواهم نوشته باشم ش؟ ابژه ی رنج یافته ام آیا؟ به زیبایی شناسی اش رفته ام آیا؟ دوربین آن وسط چه می خواست؟ آیا روایت زنجیره نیست؟ آیا آن تنی که از مدار بیرون می زند در زبان زنده است؟ به این سطرها مشکوک ام؛ به آن چشم ها که دیده ام نه؛

۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۳

تریستانا | لوئیس بونوئل

Tristana,Luis Buñuel (1970)
تریستانا روایت زنی ست که از میان ستون های هم شکل، نخود های هم شکل، و حتی مردانِ هم شکل می رود و باز می گردد؛ گاهی انتخاب می کند، گاهی خیال می کند انتخاب کرده ست؛ گاهی به کوچه ای می رود و سر از خرابه ای در می آورد؛ می خواهد که برگردد از خرابه و نقاش و نزدیکی؛ اما  راه کج می کند، می رود به خانه ی "او" و بی "پا" بر می گردد؛ بی پا می نشیند پشتِ آن پیانو که مادرش اگر نمرده بود یادش می داد؛ حالا مادر مرده، نقاش ترک ش کرده و "دون لوپه" سَری ست  آویخته از آونگِ ناقوسی که خواب های تریستانا را می آشوبد؛ مردی که پدرش ست اگر بخواهد و شوهرش می شود اگر بخواهد؛ مردی که بالاخره در شبی زمستانی، جان می کند، تریستانا دکتر را خبر نمی کند، پنجره را می گشاید، میله های سیاه در چشمانِ ما فرو می رود، برف سفیدمان می کند، یادمان می آورد: بر می گردیم به طنینِ ناقوس و دو زنِ سیاهپوش بر نمای بازِ آغازین؛

» فیلم تریستانا اثر درخشانِ لوئیس بونوئل را از اینجا آنلاین تماشا کنید؛