۲۸ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دوازدهم - به میم

میم عزیز،

اگر این روایت را به تعویق انداخته ام برای آن است که میخواستم تاریخِ زیسته شان را هم به متن الصاق کنم. خیال می کردم تفاوتی وجود دارد. یک جور همدلی با آدم های قصه. یک جور ماجرا را در کانتکست اش دیدن. یک جور دقت لابد.
البته که حالا دلسرد شده ام. چون خیال می کنم در این همدلی بیش از حد، یک جور مماشات هم انگار نهفته بوده که از آن بی خبر بودم. یک جور سازش قدمت دار. که انگار از کودکی هایم می آید و تا همین حالا کش آمده. یک جور میان ایستادن برای چفت و بست چارچوبی که هر لحظه رو به ویرانی دارد. از خانواده بگیر تا دوست و آشنا. یک جور تلاش مذبوح برای آنکه چیزهای جمع نشدنی کنار هم قرار بگیرند. با شرط اینکه هر کس یک قدم عقب بنشیند و چشم بستن بر این واقعیت که فقط آن کس که زور کمتری دارد مجبور میشود مقادیری عقب بنشیند تا توازن برقرار شود. هیچ به این توازن فکر کرده ای؟ 
صبح که بیدار شدم از خودم سخت دلخور بودم. و همین شد که گفتم بیایم برایت بنویسم که نوشتن فکر کردن است. بنویسم که این توازن کاذب برای حفظ وضعیت چقدر ارتجاعی ست. باید به ریشه ها و تضادها دقیق نگاه کرد. در این روابط قدرت همه جایی، وقتی حتا عاشقانه ترین روابط هم از این دایره مستثنی نیست، چطور می شود منافع متضاد و چرایی این رویارویی ها را ندید و صرفا با اخلاقی/عرفی کردن ماجرا بر شکاف سرپوش گذاشت؟
به زندگی ام نگاه می کنم و بسیارند بزنگاه هایی که عقب نشسته ام. نظاره کرده ام. مماشات کرده ام. پنهان کرده ام. به پستو خزیده ام. ادعا کرده ام. و فقط رویارو نشده ام که حالا خیال می کنم برغم سختی اش نوبت به مواجهه است.
قطعا می شود با هزار بهانه و مصلحت، سکوت کرد و گذشت. اما همانطور که در نامه ی قبل نوشتیم، در جهانی که تغییر روز به روز ناشدنی تر می نماید، چطور می شود از این دعوت های گاه و بی گاه زندگی - گیرم در ساحت فردی - گذشت؟ چطور میشود حتی در چنین هنگامه هایی که فقط خود آدم و اصول و قواعد ش به محک گذارده می شوند جا خالی کرد و گذاشت موج به ساحل بکوبد و بدل به دانه های شن شد، پراکنده و بی چیز.
طبری یک شعری دارد که می گوید: بشو امواج جوشانی که دائم در میان مانند. و این تلاطم شرط آن زندگی ست که هر لحظه از حباب و نفس خالی میشود. همان که آن روز حرف ش را می زدیم و چرا می گفتیم. بگذار قبل از آنکه مثل همیشه به شعار بیفتم اصل ماجرا را تعریف کنم. هر چند همانطور که می دانی من شعار را هم لازم میدانم برای آنکس که میخواهد چرخ زنگاری را تکان دهد.
اصل ماجرا این ست که باید هر چارچوب امن را چون و چرا کرد. آخر آدم به امنیت انگار چونان مسکن نیازمند میشود و بعد یادش می رود از آزادی اش هم بپرسد. مثالش می شود همین خانواده. تو مرا و ارتباط عاطفی و عمیق ما را خوب می دانی. اما فکر کرده ای که این حد از نزدیکی می تواند به این وهم دامن بزند که تو این-همان خانواده ات هستی؟ با همان ارزش ها و آرمانها. با همان خواست و میل. با همان افق؟
تا پاسی از راه را احتمالا همراه و همقدم و البته سرخوش طی می کنید. تو خیال می کنی همدست جنبشی هستی که از پدربزرگ تا پدر و مادرت در آن سهیم اند. جنبشی که قرار است سلطه ی بیرون را کمی دستکم به عقب براند. آن روزی که متوجه میشوی با صورتی جز صورت پدر - بنام قانون - و مادر -ملازم قانون - روبرو نیستی چه خواهی کرد؟ یک صدا از دو حنجره همزمان خطابت میکند: به ارزش های جامعه ات حرمت بگذار.
من فرو ریختم. من این منگنه ی عاطفی را خوب می شناسم. از کلمات آغاز میشود تا بوها و صداها ادامه دارد. از میز کوچکی آغاز می شود که وقت جلسات خانوادگی دور ش می نشستیم و گفتگو می کردیم و می رسد تا همین امروز. دریغ که اگر بخواهم بد ذات باشم باید بگویم آن جلسات چیزی نبود جز آموزش کلمات و قواعد بازی. حالا من قاعده را بلدم. این کنترل از راه دور را بلدم. تعیین افق های پیش رو را بلدم. و میخواهم از این میز دایره ای بزنم بیرون. 
همان دختر بچه نباشم وقتی پدرم از دور با همان واژگان خطابم میکند. نترسم مثل آن روزها. دریغ که آدم ترس را هم از همان وقت درونی میکند و قبول میکند که میز حتا اگر دایره ای باشد دایره هایی تو در تو وجود دارند که سطح آنها را از تو جدا میکند. 
یک جا باید ایستاد و اعتراف کرد فرقی نمی کند پدر و مادر شما چقدر تلاش کرده اند مدرن باشند و از شما انسان خوبی بسازند. وقتی قصه به ریشه ها می رود، وقتی قرار است تمرد کنید و همدست آن روایت قدیمی و مسلط شان نباشید، ناگهان پوسته ی رویی را کنار می زنند و اینجا دیگر لازم نیست پی تاریخ زیسته بگردی و دست بر گلوگاه تفاوت ها بگذاری. اینجا شهادت می دهی که خانواده همچون هر ساختار قدرت دیگری، بی هیچ مهابا دست به بازسازی پیکر خودش می زند و می شود یک بافت یکپارچه بی هیچ روزن. درست در چنین لحظاتی ست که باید تصمیم سختی بگیری. رو به روی این بافت محبت و سرکوب بایستی و بگویی من قیچی ام عزیزانم. قیچی. 
درست همان وقت که اوج متن را به قیچی آذین بستی باید بدانی ماجرا می تواند آنقدرها هم شفاف و سرراست نباشد. گوشه و کنار زندگی خودت را بگرد. حتی با بریدن رشته ها از آن گذشته، چیزهایی این کنج ها باقی مانده اند. کنج تن ات. کنج نفس هات حتی. در اوج آن لحظات لذت و سرخوشی. همیشه چیزهایی هست که مطابق است با آنچه تو را ساخته و آن را خواسته ای و تسلیم اش شده ای. 

همین 
زیاده حرفی نیست جز آنکه همانطور که او قبل تر گفته: کسی که حرکت نمی کند صدای زنجیرهایش را نمی شنود.

بوسه ها

میم - هفدهم فوریه 

۲۳ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آقاجون

مادرم چند روز پیش قصه ای از آقاجون تعریف کرد به سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار. گفت آقا جون یه مغازه ی الکتریکی داشت که در کوچکش به حیاط باز میشد و در بزرگتر به خیابان و مشتری ها. آقا جون در آن سالها برای آنکه امورات خانه بگذرد، علاوه بر کارهای الکتریکی، گاز پیکنیکی برای مردم پر می کرد و می فروخت. شاگردی هم داشت آقا جون، که توی این داستان هیچ نقشی ندارد جز آنکه سیگاری کشیده و مغازه را به آتش کشانده باشد. 
مامان به اینجای قصه که می رسد بغض می کند. پنجم دبستان بوده و یادش هست که مغازه میان شعله ها می سوخته و آقاجون برای آنکه کل محل آتش نگیرد، به میان شعله ها می رفته با پتویی و یک به یک کپسول های گاز را بیرون می آورده، توی جوی کنار خیابان می گذاشته تا منفجر نشوند. وقتی آخرین کپسول را بیرون می آورد. و از شعله ها بیرون می آید روی زمین می افتد و می گوید من کارم را انجام دادم. مامان این وقایع را از لای انگشت های کوچکش دیده و برای ما تعریف کرده است.
آقا جون با شصت و پنج درصد سوختگی روزهای سختی را بعد از آن گذراند. اهالی محل تا سالها آقاجون را بسیار ستایش میکردند تا آنجا که من هم که نوه ی او بودم بی اینکه آقا جون را دیده باشم می دانستم او چطور در قاب چشمها مانده است.
از آقا جون این را هم می دانیم که در زلزله ی کرمانشاه وقتی هنوز چهار ساله بوده ساعت ها زیر آوار مانده بود و مادرش را همانجا از دست داده بود. 
از آقا جون خیلی چیزها نمی دانیم. چون آقا جون پیچیده تر از آن بوده که به سادگی موضوع یک نوشته باشد یا هر کسی که در امتدادش زندگی کرده از کارش سر در بیاورد.
آقا جون یک عینک کائوچویی داشته و عزیز دکمه های لباس نظامی اش را توی شهردکمه نگه داشته بود. ضمنا می دانیم که او وقتی من نوزاد بوده ام بازویش را عمود می کرده و کنار من دراز میکشیده تا عزیز بیاید دعوایش کند و بعد لابد کت اش را می انداخته روی دوشش می رفته توی مغازه اش به رفت و‌آمد آدم ها نگاه می کرده یا به سیم های رنگی داخل آن جسد تلویزیون خیره می شده و بوی لحیم می آمده از آن تفنگ لحیم کاری اش. 
شاید هم آقاجون بعد از دایی محمود، که از پشت بام پریده بود، انقلاب می دانست و ارتش را هم چرا می کرد، دیگر با ریحان های توی حیاط بیشتر حرف میزد تا با بچه ها و عزیز. آقاجون سخت تنها بود. حتا من هم نبودم بگویم بیا با هم بجنگیم.
ما از آقاجون تقریبا همین چیزها را می دانیم و دریغا. یعنی چیزی نمی دانیم.

۷ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دوم - به سین

پادشاه در پایان تراژدی جمله ای می گوید که ممکن بود توسط هملت گفته شده باشد: «آنان که نیازمند زهر اند، زهر را دوست نمی دارند»

سین عزیز؛

گفتی این دو سال مطلقا کاری نکرده ای اینجا. کاری کردن یعنی چه؟ کاری کردن آیا به زمان و مکان محدود است؟ کار جا به جایی را الزام می کند یا کمینه ی خواست کفایت است برای آنکه بگوییم هر کاری به از نشستنِ باطل؟

دوستِ من،
نوشتم ات که امیدت را بیازمون. این تجربه ی خود توست و من اگر شکست های بسیار در چشم داشته باشم به کار تو نمی آید. وقتی آن خواست تو را پیش می راند که باید کاری کرد با موج اش باید بروی. نقدی اگر هست این می تواند باشد که چرا این کاری کردن همیشه نقطه ی ثقلی در بیرون می جوید؟ شاید چون آدمی زیاد به خودش واگذارده شده و وقتی موج می رسد میخواهد به قله ی دوردست بپرد. اما خیال نمی کنی این هم گونه ای باشد از فرافکنی هایی که کم و بیش ما را احاطه کرده اند؟
جهان ما امید بخش نیست. همین می شود که خیال می کنیم باید از جایی بیاغازیم و لابد به قول تو کمترین کار شاید سوال ساختن برای این وضعیت باشد. من از تو می پرسم این سوال از کجا می آید. مگر نه این است که آزادی از دل ضرورت شناخت ساخته شده و می بالد؟ مگر می شود بیرون شرایط مادی و عینی برای کسی ضرورت مصنوع ساخت. آن کسی که تو میخواهی به پرسش برسانی تا به امروز کجا می دویده؟ گرد چه مداری می گشته؟ اکنون اش پی چه چیزی ست؟
اگر قرار است این وجودی ترینِ پرسش ها که در کنج های دشوار و پر پیچ بیخ گلوی آدم رامی فشرد و رهایی از آن ممکن نیست، همچون کالایی لوکس در طبقی به آن کسان ارائه شود که در رزومه ی پربار خویش بگنجانند و یا در ازای پولی آن «کالا» را بخرند، آیا این همان تبدیل کردن آن ضروری ترین به بی اثر ترین و موهوم ترین نیست؟ 
تو بهترین رفیق منی. همانقدر که با خودم سختگیرم به حرف های تو گوش می کنم و از خودم می پرسم و از تو. که فاصله ای نیست بین من با من و تو. آیا تصادفی ست که بعد از ایده ی جمع ساختن و پرسش آفریدن بلافاصله از نظم و پویایی ذهنی خودت می گویی؟ آیا اعتراف به همان بیرون افکندن نیست؟ اگر هست بیا مکث کنیم. بیا یاد بیاوریم.
یاد آوردنِ دو نفره شکلی از مسئولیت پذیرفتن است. ما آیا نبودیم بارها وقتی جمع می شدیم در جمعی کوچکتر می خواستیم کاری کنیم؟ ما نبودیم کتاب ها را جمع کردیم؟ ما نبودیم نام گذاری کردیم و انگار نام گذاشتن هم ضمانت موجودیت یافتن نبود؟ ما نبودیم که یک بار سر از رادیو در آوردیم یک بار مقاله نویسی یک بار خیابان رفتن؟ چرا وقتی می خواهی کاری کنی و چیزی تو را هل می دهد یک قدم عقب بر نمی گردی به این پشته ی ویرانه و شکست های با هم نگاه کنی. ما پرسش را گم کرده بودیم که گم شدیم؟ یا چه بود که چیزها را به تعویق می انداخت/ می اندازد؟ یا شاید هم فرشته ی تاریخ با طوفان پیشرفت دارد راه خودش را به جلو می پیماید بی آنکه بتواند دست کم یکبار تکلیف خودش را با گذشته یکسره کند. 
ما که با فرهنگ واژگان مشترک و خوانده و دیده ها و زیسته های کم و بیش مشترک از پس آن «کار مشترک» بر نیامدیم و اصطکاک ها و ملال ها و کاهلی ها ما را از ادامه و اصرار بر آن منصرف کرده حالا در بیرون از ما پی چه می گردیم؟ اگر قرار به ارائه و طرح بحث در جمعی باشد که هیچ تجربه ی مشترک تاریخی حول موضوع ندارد آیا اصلا گفتگو معنایی خواهد داشت؟ آیا این همان رویکرد نخبه گرا نیست که هماره از آن می هراسی؟ آیا این شکاف در چشم های هر کسی که در آن جمع نشسته باشد بسیار آشکار نخواهد بود؟
در آخر گفتی امید آیا مسری نیست؟ نوشتم که نه. خروارها امید هست نه برای ما. هر چند که هرکسی حق ندارد ادا در بیاورد. من ادا در می آورم که این جمله ی حفظی از او را به تو می نویسم. خروارها امید هنوز برای ما باقی مانده که در این آونگ معلق ایم. من آن امید مولود دلت را شاد باش می گویم. و نومیدانه امید دارم که این بار تداومی باشد و چیزی یک قدم این چرخ زنگار را بگرداند. 

رفیق همیشه ی تو،
میم

۴ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اسطوره گفتاری سیاست زدوده است | رولان بارت

و همین جاست که اسطوره را می یابیم. نشانه شناسی به ما آموخت که وظیفه ی اسطوره تبدیل یک قصد تاریخی به طبیعت، یک شاید بودن به جاودانگی است. پس این رفتار درست همان رفتار ایدئولوژی  بورژوازی است. اگر جامعه ی ما به گونه ای عینی عرصه ی  قردادیِ دلالت های اسطوره ای است، از آن جهت است که اسطوره از نظر فرم، اختصاصی ترین ابزار برای وارونگی ایدئولوژیکی است که آن را تعین بخشیده است: اسطوره در تمام سطوح ارتباط بشر روند وارونگی «ضد هستی موجود» و تبدیل آن به «شبه هستی موجود» را اجرا می کند.
آنچه جهان به اسطوره می بخشد، واقعیتی تاریخی و معین است که از طریق شیوه ی تولید یا به کارگیری آن از سوی انسانها تعریف می شود. حتی اگر ریشه در گذشته ای دور داشته باشد. و آنچه اسطوره در عوض می گیرد، تصویری طبیعی شده از این واقعیت است و درست همانگونه که ایدئولوژی بورژوازی با گریز از نام بورژوا مشخص می شود، اسطوره بر اساس گم کردن کیفیت تاریخی چیزها بنا شده است: چیزها در اسطوره خاطره ی ساخته شدن خود را از دست می دهند. دنیا مانند رابطه ی دیالکتیکی مرکبی از فعالیتها و کنش های انسانی وارد زبان می شود: و مانند تابلوی منظمی از جوهرها از آن خارج می شود. گونه ای تردستی صورت می گیرد که طی آن واقعیت غیب می شود، تاریخِ آن تخلیه می شود و به جایش طبیعت ریخته می شود؛ تردستی ای که طی آن معناهای انسانی چیزها گرفته می شود تا به آنها دلالتی انسانی بخشیده شود. کارکرد اسطوره تو خالی کردن واقعیت است. اسطوره در لفظ یک ریزش بی وقفه، یک خونریزی یا بهتر بگوییم یک تبخیر و خلاصه یک غیبت حساس است.
اینک تکمیل تعریف نشانه شناسیک اسطوره در جامعه ی بورژوایی امکان پذیر است: اسطوره یک گفتار سیاست زدوده است. طبیعتا باید واژه ی سیاسی را با تمامی ژرفای آن و چونان مجموعه ای از مناسبات انسانی در ساختار واقعی و اجتماعی شان و در قدرتشان در ساختن دنیا فهمید: به ویژه باید ارزش فعال به پسوندِ زدایی داد: این پسوند در اینجا یک حرکت اجرایی را نشان می دهد و بی وقفه گریزی را بیان می کند. اسطوره چیزها را انکار نمی کند؛ کارکرد آن برعکس، سخن گفتن از چیزهاست؛ به بیان ساده اسطوره آنها را پالایش می دهد، معصومانه می کند و به طبیعت و جاودانگی تبدیل می سازد. به آنها روشنی ای می بخشد که با روشنیِ تفسیر فرق دارد و شبیه روشنیِ مشاهده است. اسطوره با گذار از تاریخ به طبیعت، یک صرفه جویی می کند: اسطوره پیچیدگی کنش های انسانی را رها می کند و به آنها سادگی جوهرها را می بخشد. اسطوره هرگونه دیالکتیک و فراروی از چیزهای بی درنگ - در- دیدرس را حذف می کند و دنیایی بدون تضاد سامان می دهد؛ چرا که این دنیا ژرفایی ندارد و دنیایی است که در یقین گسترده شده است. اسطوره روشنی شادمانه ای پدید می آورد: چیزها گویی کاملا به تنهایی معنا می دهند.
به هر حال آیا اسطوره همواره گفتاری سیاست زدوده است؟ یا به بیان دیگر، آیا واقعیت همیشه سیاسی است؟ آیا کافی است که به گونه ای طبیعی درباره ی چیزی سخن بگوییم تا آن چیز اسطوره ای شود؟ می توان همصدا با مارکس پاسخ داد که طبیعی ترین ابژه ها هر قدر هم ناتوان و بیرنگ باشند داری خطی سیاسی و حضور کمابیش یادآور کنش انسانی ای است که آن را تولید کرده، سامان داده، به کار برده، در اختیار گرفته یا رها کرده است. زبان - موضوع که چیزها را می گوید، می تواند این خط را به آسانی نشان دهد، فرا-زبان که درباره ی چیزها سخن می گوید بسی کمتر. بنابراین اسطوره همواره از نوع فرا-زبان است: سیاست زدایی ای که انجام می دهد اغلب بر پایه ای طبیعی شده، سیاست زدوده از سوی فرا زبانی عمومی صورت می گیرد که برای سرودنِ چیزها برپا شده است و نه به هیچ رو به کار گرفتنِ چیزها. بدیهی است که نیروی لازم برای اسطوره به منظور تغییر شکل دادن ابژه خود در موردی چون یک درخت بسیار کمتر از مورد یک سودانی است: در مورد سودانی وظیفه ی سیاسی کاملا نزدیک است، طبیعت مصنوعی زیادی برای تبخیر آن لازم است و در مورد درخت این وظیفه دور است و لایه ی مادی ضخیمی از فرا زبان آن را تصفیه می کند. پس اسطوره ی نیرومند و اسطوره ی کم توان وجود دارد؛ در موارد اول بار سیاسی مستقیم و سیاست زدایی زمخت است؛ در مورد دوم کیفیت سیاسی ابژه مانند رنگی کمرنگ شده است ولی کوچکترین چیزی می تواند به شدت قدرت آن را بازگرداند: چه چیز طبیعی تر از دریا؟ چه چیز «سیاسی» تر از دریایی که فیلم سازانِ «قاره ی گمشده» سروده اند؟
در واقع فرا-زبان برای اسطوره گونه ای اندوخته می سازد. انسانها با اسطوره مناسبتی مبتنی بر حقیقت ندارند، بلکه در مناسباتی بر اساس کاربرد قرار دارند: انسانها بر اساس نیازهایشان سیاست زدایی می کنند؛ موضوع های اسطوره ای وجود دارند که برای مدتی در خواب خود وانهاده می شوند؛ بنابراین آنها فقط شماهای اسطوره ای مبهمی هستند که فایده ی سیاسی آنها تقریبا خنثی می نماید. ولی درست در همین جا بهره برداری فرصت طلبانه از وضعیت وجود دارد و نه یک تمایز ساختاری. 
برای داوری درباره ی وظیفه ی سیاسی یک ابژه و ماده گی اسطوره ای که در آمیزش با آن است، هرگز نباید از دریچه ی دلالتی که باید عهده دارش باشد نگاه کرد؛ بلکه از دید دال، یعنی چیز به غارت رفته نگاه کرد و در دالِ زبان - موضوع همانا از دید معنا: هیچ شکی نیست که اگر با یک شیر واقعی مشورت می کردیم، شیر تایید می کرد که این قضاوت را که چون از همه قوی تر است طعمه مال اوست، به عنوان چیزی کاملا سیاسی طلب می کند. مگر آنکه ما با شیر بورژوایی سر و کار نداشته باشیم که می تواند قدرت خود را با دادن ظاهر یک وظیفه به آن اسطوره ای کند.
در اینجا به خوبی می بینیم که فقدان معنای سیاسی در اسطوره از وضعیت آن ناشی می شود. همانگونه که می دانیم اسطوره یک ارزش است: کافی است که شرایط محیطی آن و نظام عمومی (و نامطمئنی) را که در آن جا دارد تغییر دهیم تا به بهترین وجه توانایی خود را نظم ببخشد. در واقع اگر ما این اسطوره را از نظر سیاسی بی معنا می دانیم، به سادگی از آن رو است که برای ما ساخته نشده است.

[منبع: اسطوره، امروز | رولان بارت / ترجمه ی شیرین دخت دقیقیان]

۳ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بورژوازی چونان شرکتی سهامی با مسئولیت محدود

'The Game' | The Wonder of Absence - Peter Martensen 
اسطوره خود را به دو شیوه در اختیار تاریخ قرار می دهد: با فُرمش که فقط به گونه ای نسبی انگیزش دار است. و یا با مفهومش که طبیعتی تاریخی دارد. بنابراین می توان تصور کرد که بررسی اسطوره در زمانی است و بستگی دارد که آن را تابع پس نگری بکنیم (که در این صورت اسطوره شناسی تاریخی را پی ریزی کرده ایم) و یا برخی اسطوره های دیروز را تا رسیدن به فرم امروزشان دنبال کنیم‌‌ (که در این صورت تاریخ را پیش نگر ساخته ایم). اگر در اینجا طرحی همزمان از اسطوره های معاصر در نظر می گیرم دلیلی عینی دارد: جامعه ی ما قلمرو قراردادی دلالت های اسطوره ای است. اینک باید به علت آن پرداخت.‌
جامعه ی ما، صرف نظر از رویدادها، خطرها، امتیازها و رخدادهای سیاسی و نیز گذشته از دگرگونی های فنی، اقتصادی یا حتی اجتماعی ای که تاریخ برایمان به همراه می آورد، هنوز یک جامعه ی بورژوایی است. انکار نمی کنم که ۱۷۸۹ در فرانسه جناح های گوناگون بورژوازی به قدرت رسیده اند، ولی زیربنا که همانا گونه ای نظام مالکیت خصوصی، گونه ای نظم و گونه ای ایدئولوژی است، همچنان پابرجاست. بنابراین در بررسی نامگذاری این نظام به پدیده ای قابل توجه بر می خوریم: بورژوازی به عنوان یک واقعیت اقتصادی بدون دشواری نامگذاری شده است: سرمایه داری ماهیت خود را اعلام می کند. سرمایه داری به سختی می تواند خود را به عنوان یک واقعیت سیاسی بشناسد: احزاب «بورژوایی» در اتاق بازرگانی وجود ندارد. بورژوازی هنگام گذار از واقعیت به بیانگریِ خود و گذار از انسان در مفهوم اقتصادی به انسان در مفهوم ذهنی، نام خود را زدوده است: بورژوازی اینگونه تعریف می شود: طبقه ی اجتماعی که نمی خواهد نامی داشته باشد. واژه های «بورژوا»، «سرمایه داری»،‌ «پرولتاریا»، زخم های مولد یک خونریزی مدام هستند. آنقدر معنا به خارج از آنها جریان می یابد تا نام هایشان به درد نخور شوند.
این پدیده ی نام زدایی مهم است و باید کمی دقیق تر آن را بررسی کرد. خونریزیِ سیاسیِ نام بورژوازی از راه ایده ی ملیت صورت می گیرد. این ایده در زمان خود پیشرو بود و اشرافیت را از میدان به در کرد؛ امروز بورژوازی خود را در ملیت می خیساند و پس از بیرون راندن عناصری که نخاله ارزیابی می کند آن را ترک می کند. این روش تلفیقیِ جهتدار به بورژوازی این امکان را می دهد که حمایت یک به یک متحدان موقتی خود و همه ی طبقات میانه و در نیجه «بی شکل» را به خود جلب می کند. 
استفاده ی طولانی نتوانسته واژه ی ملیت را عمیقا غیر سیاسی کند؛ زیربنای سیاسی همین جاست، بسیار نزدیک، هر موردی در دم آن را آشکار می کند: در مجلس احزاب «ملی» هست و تلفیق نام ها چیزی را که خیال پنهان کردنش را داشت، افشا می کند. یک ناجورِ اساسی. می بینیم که فرهنگ واژگان بورژوازی اینک مقرر می کند که کلیتی وجود دارد که سیاست برای آن بیانگری و بخشی از ایدئولوژی است.
تلاش بورژوازی برای جهان شمول سازی فرهنگ واژگانش هر قدر که باشد، از نظر سیاسی کارش وقتی تمام می شود که در مقابل هسته ای مقاوم که بنا به تعریف، همان گروه انقلابی است قرار می گیرد. ولی این گروه فقط می تواند یک غنای سیاسی ایجاد کند: در جامعه ی بورژوایی نه فرهنگ و نه اخلاق پرولتاریایی وجود ندارد، از هنر پرولتاریا خبری نیست: از نظر ایدئولوژی هر چیز که بورژوایی نباشد ناچار است که از بورژوازی وام بگیرد. پس ایدئولوژی بورژوایی می تواند همه را تغذیه کند و در معرض از دست دادن نام خود قرار نگیرد: در اینجا هیچ کس نامش را به او باز نمی گرداند: او می تواند بدون مقاومت، تئاتر، هنر و انسان بورژوا را زیر فشارِ مشابه های جاودانی شان تصعید کند. در یک کلمه هنگامی که فقط و فقط یک طبیعت انسانی وجود دارد، بورژوازی می تواند خود را نام زدایی کند و پیمان شکنی او با نام بورژوا، این هنگام در اوج خود است.
بی شک خیزش هایی در برابر ایدئولوژی بورژوایی صورت می گیرد. این همان چیزی است که عموما پیشرو می نامند. ولی این خیزش ها از نظر اجتماعی محدود هستند و بازگشت پذیر باقی می مانند. نخست چون از سوی بخشی از خود بورژوازی بر می خیزند؛ گروه کوچکی از هنرمندان و روشنفکران که جز طبقه ای که از آن برخاسته اند، طبقه ی دیگری از آنها هواداری نمی کند و برای بیان افکار خود به پولی که از آن می گیرند وابسته می مانند. سپس این خیزش ها همواره به شدت از تفاوت نیرومند میان اخلاقیات بورژوایی و سیاست بورژوایی الهام می گیرند: چیزی که نیروی آوانگارد با آن جدال می کند، همان بورژوازی در عرصه ی هنر و اخلاقیات و مانند دوران خوش رمانتیسم، همان کاسبکار بی فرهنگ و پول پرست است: ولی از جدال سیاسی خبری نیست. چیزی که‌ آوانگارد در وجود بورژوازی نمی تواند با آن مدارا کند، زبان آن است و نه اساس آن. این اساس چیزی نیست که آوانگارد تاییدش کند ولی آن را درون پرانتز می گذارد: هر قدر هم خشونت آغالش گری زیاد باشد آنچه آوانگارد در نهایت جمع بندی می کند انسان وامانده است نه انسان از خود بیگانه؛  و انسان وامانده باز هم همان انسان جاوید است.
این بی نام و نشانی بورژوازی هنگام گذار فرهنگ بورژوازی به معنای واقعی کلمه به فرم های رایج، بوالهوسانه و به درد بخور و آن چیزی که می توان آن را فلسفه ی عوامانه نامید، شدت بیشتری می یابد. فلسفه ای که اخلاق روزمره، آداب رسمی، تشریفات زندگی و خلاصه عرف های نانوشته ی زندگی جمعی در جامعه ی بورژوازی را تغذیه می کند. فروکاستن فرهنگ حاکم تا حد هسته ی سازنده ی آن توهمی بیش نیست: در عین حال فرهنگی بورژوازیِ مصرفِ محض نیز وجود دارد. سراسر فرانسه در این ایدئولوژی بی نام و نشان غرق است: مطبوعات ما، سینمای ما، تئاتر ما، ادبیات رایج ما، آئین های ما، دادگستری ما، سیاست خارجی ما، گفتگوهای ما، هواشناسی ما، دادگاههای جنایی ما، ازدواجی که در برابر آن می شوریم، آشپزی ای که در آرزویش هستیم و لباسی که می پوشیم، همگی در زندگی روزمره ی ما بیانگر آن مناسبات خاص انسان با جهان است که بورژوازی برای خود و برای ما می سازد. این فرم های «عرفی شده» دقیقا به دلیل گستردگی خود توجه اندکی را جلب می کننند. خاستگاه آن ها براحتی می تواند گم شود: آنها وضعیتی بینابینی دارند: آنها که نه مستقیما سیاسی هستند و نه مستقیما ایدئولوژیک، با آسودگی در میان کنش مبارزان و جدال های روشنفکران زیست می کنند؛ هر قدر هم که این فرم های عرفی شده، کمابیش تک افتاده باشند، باز هم توده ی عظیم بی تفاوتی، بی معنایی و خلاصه طبیعت را تشکیل می دهند. با این وجود بورژوازی به کمک اخلاقیات خود است که فرانسه را زیر نفوذ دارد: عرف های بورژوازی که در سطح ملی مورد استفاده قرار گرفته اند، چونان قوانین مسلم نظمی طبیعی شناخته شده اند: هر چه طبقه ی بورژوازی نمانیدگان خود را بیشتر پخش کند، این عرف ها طبیعی تر می شوند. واقعیت بورژوازی جذب جهانی نامشخص می شود که تنها ساکن آن انسان جاوید است و نه پرولتاریا و یا بورژوازی.
پس ایدئولوژی بورژوازی با رسوخ در طبقات میانه است که می تواند با حداکثر اطمینان نام خود را گم کند. عرف های خرده بورژوایی، پس مانده های فرهنگی بورژوازی هستند. آنها حقایق بورژوایی ای هستند که از اعتبار ساقط شده، فقیر گشته، کاسبکارانه شده اند، عتیقه شده اند و یا بهتر بگوییم از مد افتاده اند. اتحاد سیاسی بورژوازی و خرده بورژوازی بیش از یک قرن است که سرنوشت تاریخ فرانسه را رقم می زند: به ندرت این اتحاد گسسته شده است و هر بار گذرا بوده است (۱۹۳۶، ۱۸۷۱، ۱۸۴۸). زمان، این اتحاد را محکم تر می کند و کم کم به یک همزیستی تبدیل می شود. بیداری های موقتی ممکن است دست بدهد ولی ایدئولوژی مشترک هرگز زیر سوال نرفته است: یک لایه ی «طبیعی» همواره همه ی نمایندگان «ملی» را می پوشاند: کلان ازدواج بورژوایی که حاصل تشریفات طبقاتی است (حفظ و ترکیب ثروتها) نمی تواند با اساس تفکر اقتصادی خرده بورژوازی هیچ تناسبی داشته باشد: ولی از سوی مطبوعات، رسانه ها و ادبیات کم کم به عرف گرچه غیر موجود ولی لااقل مورد آرزوی زوج خرده بورژوا تبدیل می شود. بورژوازی مدام تمامی یک بخش از انسانها را به خود جلب می کند: انسانهایی که عمیقا دارای تفکر او نیستند و نمی خواهند باشند مگر در عالم خیال یا به بیان بهتر در نوعی حالت ایستا سازی و جرح و تعدیل آگاهی. بورژوازی با گسترش بیانگری هایش به کمک مجموعه ای از تصاویر مشترک قابل استفاده خرده بورژوازی، نظریه ی موهوم نبودن اختلاف طبقاتی در اجتماع را پیش می کشد: درست از لحظه ای که یک ماشین نویس با حقوق ماهانه ی هفتادهزار فرانکی خود را مجاز به یک ازدواج تشریفاتی بورژوایی می بیند، روند نام زدایی بورژوازی به اوج کمال خود می رسد.
بنابراین گریز از نام بورژوا، پدیده ای موهوم، اتفاقی، درجه دوم، طبیعی یا بی معنا نیست. این گریز حتی ایدئولوژی بورژوازی است؛ حرکتی است که بورژوازی طی آن واقعیت جهان را به تصویر جهان و تاریخ را به طبیعت تبدیل می کند. و نکته ی قابل ملاحظه ی این تصویر، معکوس بودنِ آن است. بنیان تفکر بورژوازی خاص و تاریخی است: انسانی که ارائه می دهد جهانی و ابدی است؛ طبقه ی بورژوا به درستی قدرت خود را بر اساس پیشرفت های فنی، علمی و تغییر نامحدود طبیعت بنا کرده است: ایدئولوژی بورژوایی طبیعتی خدشه ناپذیر را بازسازی می کند؛ نخستین فیلسوفان بورژوازی در دنیای دلالت ها نفوذ می کردند، همه چیز را به انقیاد خردباوری و به خدمت انسان در می آوردند: ایدئولوژی بورژوازی چه علم گرا باشد و چه شهودی، چه واقعیت را بررسی و چه ارزش را مشاهده کند، باز از دادن تفسیر سر باز می زند: نظم جهان چه گویا باشد چه بیان نشدنی هرگز دلالت گر نیست.
سر انجام برداشت اولیه مبنی بر یک جهان کمال پذیر و پویا، تصویر معکوس بشری ایستا و دارای هویتی مدام تکرارشونده را نقش می زند. کوتاه سخن آنکه در جامعه ی بورژوایی معاصر، گذار از واقعیت به ایدئولوژی درست مانند گذار از یک «ضد هستی موجود» به یک «شبه هستیِ موجود» است.

[منبع: اسطوره، امروز؛‌ رولان بارت / ترجمه ی شیرین دخت دقیقیان]

۱۶ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه یازدهم | به میم

عزیز من

پرسیده بودی چه می کنم. گفتی جزئیات بنویس. گله کرده بودی که نامه ها را انگار به خودم می نویسم و خیالم نیست که چشم های تو این همه را ندیده. فکری شدم بپرسم مگر نوشتن به دیگری ممکن است؟ تردید دارم نوشتن، جز تاب نیاوردن خفگی باشد. وگرنه می شد همه ی روز پشت این پنجره ی قدی نشست و پاییز را توی هلکوپتر برگها نگاه کرد که چرخ میزنند و از روی میله ها می افتند آن پایین توی خیابان. این روزها بسیار سکوت هست و تماشا. آدم در اکتبر چه می خواهد جز انقلاب؟ پس نگاه می کند. و لابد گیرِ ملال می افتد. 
با اولین قطار خواستم که برگردم به آنجا. تا همان مجسمه ی سنگی زن ها. توی خواب ها مدام برمیگردم و آن چند ثانیه  این بار بسیار طول می کشد. یکی یکی آدم ها حذف می شوند. من و آن تن با چشم های بسته و دهان نیم باز و خال روی گونه تنها می مانیم. همه رفته اند. حتی آن مرد با روپوش سفید که ملافه را کنار زده بود. خب حالا میهمانی تمام شده عین. چشم های نازنین و بسته ی من. از کمان سنگین پلک هات زنی پرید. دست ها از سنگ های گورستان بالا می آمدند. زن می دوید. درختی سر راهش بود با اشک های چسبناک و پوست سبز و مرطوب. از همان درخت ها که وزن آدم را هم تحمل می کنند و نمی افتند. درخت، زنِ رونده را در خودش گرفت. توی شیارهای دوار و بسیارش.
راننده های لوکوموتیو اعتصاب کرده اند. کسی نمی تواند با قطار به آنجا برگردد. این به شوخی می ماند که زنی از هزارتوی درختی آنچنان تنومند بیرون آمده باشد و بتواند برگردد. مثل سنگی که بر آب بیفتد و دایره های تو در تو. یاد، هر بار پژواک دیگر دارد در درخت. در تن زن. زن که حالا عین را خورده است. که گفته بود آنکس که تن من خورد، خون من نوشد، در من ماند و من در او.

عزیز من

به چه کارت می آید این حرف ها. می نویسم معلوم نمیشود. کاش سوت بلد بودم بزنم. سوت می زدم بجای حرف. و راه می رفتیم.
دریغا. 
از این ها که بگذریم، اگر بتوانیم، روزها آرام میروند. بقول او هر روز از آن رو که فرصتی ست برای نجات از دست می لغزد و از آن رو که حلقه ای ست از زنجیر این حبسیه، نمی رود. بر می گردد. 
همه اش شد آمد و رفت. انگار هیچ حرف تازه ای ندارم بنویسم.
خبردار شدم او برگشته ایران. از آن کسی که آرزویی را تباه کرده چه می شود نوشت دوست من؟ هیچ. به گذشته نگاه می کنم و هیچ می نشیند روی لب ام. با آن دو چشم درشت اش و سه نقطه ی تنها توی ملاقه. 
یاد آن شعر افتادم که چند روز پیش برایت فرستاده بودم:
بی هیچ تنی
بی هیچ گوری و بی هیچ اشکی.
آه ای شب پر ستاره ی درخشان 
اینگونه میخواهم بمیرم.   

زیاده حرفی نیست. امن بمان.
رفیقت، میم
هفتم نوامبر دوهزار و چهارده

۱۰ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دهم | به میم

عزیز من

از وقتی توانستم با پاهای خودم تا گورستان بروم و دهان و چشم های نیم باز او را ببینم، ننوشته ام. انگار آن همه حرف که منتظر تقویم بودم تا بزنم را روی سنگ های افراشته ی گورستان، توی چشم های بهت زده ی درخت ها جا گذاشته ام. روی بارانی که آفتاب شد و سکوت روزهای بعد. 
ننوشته ام اما زندگی کردم. خندیدم. تولدم بود. تا صبح نوشیدم. و مدام به آن خال گوشه ی گونه اش فکر کردم و بعد پلک زدم و سکوت. حالا می دانم که مرگ هیولا را بلعیدم توی چشم هام. و گاهی به برگهای پاییز نگاه می کنم می فهمم چیزهایی برای همیشه در من مرده اند و چیزهایی تا ابد زنده می مانند. برای زندگی به معنی نیازی ندارم. به ضمانت نیازی ندارم. من معنی ام و خودم ضمانت می کنم که مرگ را توی زندگی ام زاییده ام و از خون اش نوشیده ام، مرده ام و هنوز زنده ام. بیا یاد رفیق مان کنیم که می گفت بی کرانگی چیست مگر یگانگی با خویش در دگر خویش.

عزیز من

آدم خیال می کند که اگر جایی برود که بیرون شهر باشد، بیرون دانشگاه باشد، بیرون دایره باشد نجات را خواهد جست. کاش می شد اما نمی شود. بیرون وجود ندارد. هر بیرونی انگار درون را در خودش دارد. این را وقت آن سفر فهمیدم. دور می شدم و به جایی نزدیک. می دانستم تو هم این جاها شاید آمدی. جاناتان ها -مرغ های دریایی- را دیده ای. رفتی لابد چیزکی هم کشیده ای و نوشیده ای. آنجا روبروی دریاچه زیر آفتاب کم جان لمیده ای. به تاب موهای سپید پیرزن و قهوه ی عصایش نگاه کرده ای. اما نبودی وقتی به چشم های پیرمرد نگاه کردم. لابد می بودی می گفتی خب که چه؟ او هم آن استثناست که درون همین نظم شده و استثنا بودنش پذیرفته و وجودش بی اثر شده تا توازن برقرار شود. من خیال نمی کنم استثنا را می توانم با چشم ببینم. مدتی ست که نمی فهمم وقتی چیزی ابدا نیست با وقتی که کمی از چیزی هست چه فرق دارد. اگر براستی هنوز اندک امیدی برای نجات یافتن باقی مانده باشد همین احیای تمایز ست. با این همه انگار در جهان همه چیز یکدست و همسان هنوز تنها و تنها کلمات مانده اند. مثلا او از «انقلاب» گفت و همان وقت زمان سبک شد و چیزی جنبید توی هوا. و کیست که این چیزهای ساده را ناچیز بداند وقتی حتا نمی دانیم صورت ما کجاست؟ شاید هم ورای کلمات چیزی که هنوز از دست نرفته «پیمان» باشد. پیمان در معنای قول. در معنای پای فشردن. به این بیراهه باید رفت برغم شکست ها و برغم ناپیدایی ها و تنهایی.

عزیز من 

از سفر که برگشتم در خودم جمع شدم. از احوال من بپرسی فنر فشرده ای هستم که دیر یا زود به دیوار روبه رو اصابت خواهم کرد. با این همه می خواستم قبل از آنکه نامه را تمام کنم بپرسم که آیا ترانه ی پنج نقاشی ثمین باغچه بان را شنیده ای؟ اگر نشنیدی اینجا را گوش کن. من ثمین را بسیار دوست داشتم. و بعدها شگفت زده شدم وقتی کودکان بعد از ما او را گوش نکردند و یا لذت ش را نچشیده اند. توی این ترانه، جایی ثمین نوشته:
- این آدم برفی
جلوی تنور
بس که نون پخته، آتیش گرفته
- کی دیده که برف آتیش بگیره؟
بارون فروردین برفها رو شسته.
بعد مردم دارند پچ پچ می کنند که برف که آتیش نمی گیره و اینها. وقتی اولین بار این را شنیدم از مامان پرسیدم چرا باید آدم برفی نونوا بشه؟ و مامان جوابی نداشت جز اینکه احتمالا چاره ای نداره و غمگین تر از این چه بود در آن سالها؟ حالا که می دانم قطعا چاره ای نداشته و شاید حتی خطر کرده به انتخاب، باید بنویسم ت که انگار فرق چندانی نمی کند و این همه ی ماجراست. همانطور که پیش تر نوشتم روزها به آدم برفی فکر می کنم و به اینکه چه باید کرد؟ و همین سوال را باید انگار سالها با خود و دیگری پرسید. همه اش همین.
زیاده حرفی نیست. 
خودت را بپا. 

رفیق ات، میم. 
اول نوامبر دو هزار و چهارده