۷ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

قوچ تنها


 شش سال گذشت عزیز خانوم. 
خواب یک قوچ تنها می بینم که با شاخ های مهتابی روی صخره ای مرده. 

تقویم دیگر مدت هاست که نمی تواند گذر زمان را به من بگوید. اسفند هشتاد و هفت آخرین تاریخی ست که من توی تقویم دیده ام و باور کرده ام. بعد از آن فقط گذر اعداد بوده و غیاب منتشر.
غیاب جدی ترین تجربه ی زندگی من بوده است. و دیده ام چطور خاطرات مرا دستکاری میکند. جاهایی نور می پاشد و جاهایی را به تاریکی می برد. طوری که خیال میکنم روز به روز بیشتر فراموش میکنم و آنچیزی که مانده به زبان آمیخته است و پیش از آن که واقع شده باشد ساخته ی جان من است. مهمترین غیاب به عزیز مربوط است. همین که توی عکس چادرش را توی مشت گرفته و مایل به نور با چشم های بسته و دندان های سپید می خندند. هر بار که از او نوشته ام از مرگ اش پریده ام. نمی خواستم تن اش را توی آن سیاهی ببینم. و از قضا تن خودم را. زیرا که انگار مرگ دیگری همیشه مرگ خود آدم ست. مواجهه ای شخصی ست که آنکه مرده آن را نمی بیند و در آن نیست. چیزهایی از او در تن من هست که با مرگ او به تاریکی می افتد و روشن تر از قبل میشود. چیزهایی هم هست که برای همیشه کبود می ماند و حتما همین است که تا مدتها کام زبان و خاطره را گس میکند. گس یعنی فرار.
امروز صبح که بیدار شدم و خواندم هفتم فروردین فقط یک چیز یادم آمد که می نویسم و دوباره می میرم از این نوشتن:
شش سال پیش تن اش و موهای حنایی اش را خاکی کرده اند. درست یک روز بعد از آن که من پریدم که برسم به امتحانی مهمل. از آن وقت هرگز برنگشته ام که خر آن خاک را بگیرم و دست هاش را بکشم بیرون تا پلک های ترسانم را ببندد.
آن شبهای طویل بیمارستان بالا سرش نشسته بودم و به آن پاکت خون نگاه می کردم که می ریخت به رگ هاش. هذیان میگفت. آقا جون را می دید. چادر میخواست. من هر چه سرود بلد بودم میخواندم. گفت برو قرآن بیاور. این ها چیست که میخوانی؟ تشر می زد. قهر میکرد. بهانه میگرفت. و سوزن توی رگ هاش جا بجا میشد. میگفت سوسک از دیوار روبه رو بالا می رود توی چشم هاش.
ظهرها ملاقات بود. همه می آمدند. دایی خواست کمک مان کند با هم برویم تا دستشویی. یک شانه را دایی گرفت و دیگری را من. به کاشی ها نگاه میکردم که راه کوتاه شود. ایستاد. گوژ پشت و بهت زده. به دایی نگاه کرد و تمام شده بود. زمین خیس و چشم ها خیس و لباس خیس و سکوت خیس. 
همه بودند. خلوت نمیشد. کاشی ها صاف و بی چروک. عزیز را نمی شد دزدید از آن تلخی. یک جور حرمت بود تن او برای من. و حالا بی اینکه کسی اراده کرده باشد، آن تن محترم، مضمحل میشد.
این جور وقت ها زبان میخواهد بگوید چه می بیند و ناتوان میشود. به نام می خواندش: ستاره ی ویران. می خواندش: شاخ مهتاب. اما تن متلاشی ساکت ست. زبان آنجا راه ندارد.
هزار قاب درخشان از روزمره ی عزیز و کودکی که من باشم هست. اما مرگ به همه ی اینها بی ربط میماند. بابا میگوید همه اش یک گذار ست به وادی دیگری و نباید متوقف شد. من هم میگویم نمی شود با زبان و خاطره از شکاف مرگ پرید.
در نهایت عزیز، همان خلوت پاکیزه ای را داشت که نیما میگفت؛ آنقدر باصفا و پاکیزه که سالها بعد از مرگش جوانی که هنوز نطفه اش بسته نشده، در گوشه یی نشسته از او می نویسد. 

۱۴ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دوم به شین

Mario Sironi (1885-1961) Il cavallo bianco e il molo, 1920
شین شریف،

مارکس در پایان مقدمه اش بر ویراست اول کاپیتال می‌نویسد: اکنون مانند گذشته، کلام آن مرد بزرگ فلورانسی را شعار خود قرار می‌دهم: راه خود را بگیر و بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگویند. 
هر بار که به این جمله فکر می کنم در همان میانه جمله متوقف می‌شوم. راه خود را بگیر. مارکس راه خودش را می‌شناخته و آن را گرفته هموار کرده‌ است. ما اما بسیار گم راهیم. تقریبا هر کجا ما را می‌توان یافت. آن وقت‌ها که از چشم‌ها غایبیم هم، جای بهتری نرفته‌ایم جز کنج کور انزوایی ترسا. این آمد و شد کاذب است. یک بار گفته بودم‌ات همه‌اش چیزی جز تقلا و مدام خطا کردن و یافتن و باز گم کردن نیست. به نظرم نوعی سستی در این جملات هست که از زندگی خودم برآیند کرده است. از این گمراهی خودم آمده و میخواهد عصب بر آمده را بیارامد. میخواهد خودش را دلداری بدهد که اصلا همه اش همین رنجوری ست. که گفته این طور است؟ همه اش اگر این بود این همه استثنا در تاریخ چطور ساخته شده‌اند؟ آیا تصادف، آن ها را بر سر انتخاب و تصمیماتی نشانده؟ آیا همه اش تصادف است؟ آیا اگر آنها را از آن مکان‌ها بریده باشیم و اکنون اینجا نشانده باشیم ماجرا تماما تغییر میکند؟ آیا آن قهرمانان اگر امروز را زیسته بودند در این امواج نسبیت و کاهلی و بی دقتی غرق می شدند و سکون پادشاهی می کرد؟
اگر باور کنیم که آنها مخلوق شرایط مادی خود بوده اند و در بزنگاههایی عنان وضعیت را سخت در دستهاشان فشردند و خلاقیت و تعهدشان هم آنها را بر فراز موقعیت نشانده و تصادف هم لابد هم دستی کرده، باید بتوانیم ساز و کاری را از زیست آنها بیرون بکشیم. من دیگر فکر نمی کنم همه اش تقلا ست. همه اش تقلا نیست . همه اش زبان نیست. همه اش توصیف وضعیت و پراکندنِ خبر نیست. 
که خبر، وقتی از هم‌آهنگی تن‌هایی می گوید که از مداری معین بیرون زده اند، سرایت میکند. برای این است که آن روز گفتم ات روزمره ی مرا، روزِ این جنبش میکُشد و از نو زنده می کند. نیما گفته بود تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند. آیا نغز تر از این می شد نوشت؟
اما این تنِ مشترک را چطور می توان ساخت و از مرزهایش فرا رفت؟ بسیاری به این پرسش می اندیشند شین عزیزم. چه باید کرد؟ وقتی گوشه ای از این تن خونریزی می کند چطور می شود دست های دور و فلج را به یاری گرفت؟ 
من ایده ی جمعی ندارم برای این همدستی. نمی دانم چه بر سر جمع ها آمده که چیزها قبل از ساخته شدن ویران می شوند. سخت ناامیدم از این خیل عظیم تجربه‌های ناکام. اما انزوا هم چاره اش نیست. چاره را در یک جور فاصله می بینم. فاصله ای که نه آنقدر دور باشد که هیچ صدایی و جنبشی به آن نرسد و نه آن قدر نزدیک که ابتذال بدان سرایت کند و از حیات ساقط اش کند. این میانه باید ادامه داد. سقوط و صعودها را دید. آدم ها را شناخت. "خلاف آمدِ عادت" را شناخت. 
و اما کنج. کسی که کنج زیبا و کیفی نسازد و تنهایی کردن نداند، سکوت نداند نمی تواند یارای جمع باشد. بدبین بمان به آنها که دانسته هاشان را از نوک زدن های شلخته به جمع های ناکام جسته اند. کناره بگیر و آن کار سخت را بکن. بخوان و بنویس. نوشتن جز در تنهایی ممکن نیست. عزیز اگر بود لابد می گفت بدوز. عزیز استادِ دوختنِ تکه ها بهم بود. تکه های دور انداخته و بیکار. تکه هایی که اگر دست های او نبود، هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد. 
در آخر از رفیق مان ر. ل. به سال ۱۹۱۸،نقل قولی را به خودت باز می رسانم:‌
« من در گوشه دنجی از باغ، خود را بیشتر در خانه ی خویش احساس می کنم... تا در یک کنگره ی حزب... با این وجود امیدوارم در حین انجام وظیفه در نبرد خیابانی یا در زندان بمیرم. اما من در اعماق ضمیر خویش بیشتر به گنجشکها تعلق دارم تا به رفقا. »

 درخشان بمانی.
رفیق ات،
میم
پنجم مارس دو هزار و پانزده

۲۸ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دوازدهم - به میم

میم عزیز،

اگر این روایت را به تعویق انداخته ام برای آن است که میخواستم تاریخِ زیسته شان را هم به متن الصاق کنم. خیال می کردم تفاوتی وجود دارد. یک جور همدلی با آدم های قصه. یک جور ماجرا را در کانتکست اش دیدن. یک جور دقت لابد.
البته که حالا دلسرد شده ام. چون خیال می کنم در این همدلی بیش از حد، یک جور مماشات هم انگار نهفته بوده که از آن بی خبر بودم. یک جور سازش قدمت دار. که انگار از کودکی هایم می آید و تا همین حالا کش آمده. یک جور میان ایستادن برای چفت و بست چارچوبی که هر لحظه رو به ویرانی دارد. از خانواده بگیر تا دوست و آشنا. یک جور تلاش مذبوح برای آنکه چیزهای جمع نشدنی کنار هم قرار بگیرند. با شرط اینکه هر کس یک قدم عقب بنشیند و چشم بستن بر این واقعیت که فقط آن کس که زور کمتری دارد مجبور میشود مقادیری عقب بنشیند تا توازن برقرار شود. هیچ به این توازن فکر کرده ای؟ 
صبح که بیدار شدم از خودم سخت دلخور بودم. و همین شد که گفتم بیایم برایت بنویسم که نوشتن فکر کردن است. بنویسم که این توازن کاذب برای حفظ وضعیت چقدر ارتجاعی ست. باید به ریشه ها و تضادها دقیق نگاه کرد. در این روابط قدرت همه جایی، وقتی حتا عاشقانه ترین روابط هم از این دایره مستثنی نیست، چطور می شود منافع متضاد و چرایی این رویارویی ها را ندید و صرفا با اخلاقی/عرفی کردن ماجرا بر شکاف سرپوش گذاشت؟
به زندگی ام نگاه می کنم و بسیارند بزنگاه هایی که عقب نشسته ام. نظاره کرده ام. مماشات کرده ام. پنهان کرده ام. به پستو خزیده ام. ادعا کرده ام. و فقط رویارو نشده ام که حالا خیال می کنم برغم سختی اش نوبت به مواجهه است.
قطعا می شود با هزار بهانه و مصلحت، سکوت کرد و گذشت. اما همانطور که در نامه ی قبل نوشتیم، در جهانی که تغییر روز به روز ناشدنی تر می نماید، چطور می شود از این دعوت های گاه و بی گاه زندگی - گیرم در ساحت فردی - گذشت؟ چطور میشود حتی در چنین هنگامه هایی که فقط خود آدم و اصول و قواعد ش به محک گذارده می شوند جا خالی کرد و گذاشت موج به ساحل بکوبد و بدل به دانه های شن شد، پراکنده و بی چیز.
طبری یک شعری دارد که می گوید: بشو امواج جوشانی که دائم در میان مانند. و این تلاطم شرط آن زندگی ست که هر لحظه از حباب و نفس خالی میشود. همان که آن روز حرف ش را می زدیم و چرا می گفتیم. بگذار قبل از آنکه مثل همیشه به شعار بیفتم اصل ماجرا را تعریف کنم. هر چند همانطور که می دانی من شعار را هم لازم میدانم برای آنکس که میخواهد چرخ زنگاری را تکان دهد.
اصل ماجرا این ست که باید هر چارچوب امن را چون و چرا کرد. آخر آدم به امنیت انگار چونان مسکن نیازمند میشود و بعد یادش می رود از آزادی اش هم بپرسد. مثالش می شود همین خانواده. تو مرا و ارتباط عاطفی و عمیق ما را خوب می دانی. اما فکر کرده ای که این حد از نزدیکی می تواند به این وهم دامن بزند که تو این-همان خانواده ات هستی؟ با همان ارزش ها و آرمانها. با همان خواست و میل. با همان افق؟
تا پاسی از راه را احتمالا همراه و همقدم و البته سرخوش طی می کنید. تو خیال می کنی همدست جنبشی هستی که از پدربزرگ تا پدر و مادرت در آن سهیم اند. جنبشی که قرار است سلطه ی بیرون را کمی دستکم به عقب براند. آن روزی که متوجه میشوی با صورتی جز صورت پدر - بنام قانون - و مادر -ملازم قانون - روبرو نیستی چه خواهی کرد؟ یک صدا از دو حنجره همزمان خطابت میکند: به ارزش های جامعه ات حرمت بگذار.
من فرو ریختم. من این منگنه ی عاطفی را خوب می شناسم. از کلمات آغاز میشود تا بوها و صداها ادامه دارد. از میز کوچکی آغاز می شود که وقت جلسات خانوادگی دور ش می نشستیم و گفتگو می کردیم و می رسد تا همین امروز. دریغ که اگر بخواهم بد ذات باشم باید بگویم آن جلسات چیزی نبود جز آموزش کلمات و قواعد بازی. حالا من قاعده را بلدم. این کنترل از راه دور را بلدم. تعیین افق های پیش رو را بلدم. و میخواهم از این میز دایره ای بزنم بیرون. 
همان دختر بچه نباشم وقتی پدرم از دور با همان واژگان خطابم میکند. نترسم مثل آن روزها. دریغ که آدم ترس را هم از همان وقت درونی میکند و قبول میکند که میز حتا اگر دایره ای باشد دایره هایی تو در تو وجود دارند که سطح آنها را از تو جدا میکند. 
یک جا باید ایستاد و اعتراف کرد فرقی نمی کند پدر و مادر شما چقدر تلاش کرده اند مدرن باشند و از شما انسان خوبی بسازند. وقتی قصه به ریشه ها می رود، وقتی قرار است تمرد کنید و همدست آن روایت قدیمی و مسلط شان نباشید، ناگهان پوسته ی رویی را کنار می زنند و اینجا دیگر لازم نیست پی تاریخ زیسته بگردی و دست بر گلوگاه تفاوت ها بگذاری. اینجا شهادت می دهی که خانواده همچون هر ساختار قدرت دیگری، بی هیچ مهابا دست به بازسازی پیکر خودش می زند و می شود یک بافت یکپارچه بی هیچ روزن. درست در چنین لحظاتی ست که باید تصمیم سختی بگیری. رو به روی این بافت محبت و سرکوب بایستی و بگویی من قیچی ام عزیزانم. قیچی. 
درست همان وقت که اوج متن را به قیچی آذین بستی باید بدانی ماجرا می تواند آنقدرها هم شفاف و سرراست نباشد. گوشه و کنار زندگی خودت را بگرد. حتی با بریدن رشته ها از آن گذشته، چیزهایی این کنج ها باقی مانده اند. کنج تن ات. کنج نفس هات حتی. در اوج آن لحظات لذت و سرخوشی. همیشه چیزهایی هست که مطابق است با آنچه تو را ساخته و آن را خواسته ای و تسلیم اش شده ای. 

همین 
زیاده حرفی نیست جز آنکه همانطور که او قبل تر گفته: کسی که حرکت نمی کند صدای زنجیرهایش را نمی شنود.

بوسه ها

میم - هفدهم فوریه 

۲۳ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آقاجون

مادرم چند روز پیش قصه ای از آقاجون تعریف کرد به سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار. گفت آقا جون یه مغازه ی الکتریکی داشت که در کوچکش به حیاط باز میشد و در بزرگتر به خیابان و مشتری ها. آقا جون در آن سالها برای آنکه امورات خانه بگذرد، علاوه بر کارهای الکتریکی، گاز پیکنیکی برای مردم پر می کرد و می فروخت. شاگردی هم داشت آقا جون، که توی این داستان هیچ نقشی ندارد جز آنکه سیگاری کشیده و مغازه را به آتش کشانده باشد. 
مامان به اینجای قصه که می رسد بغض می کند. پنجم دبستان بوده و یادش هست که مغازه میان شعله ها می سوخته و آقاجون برای آنکه کل محل آتش نگیرد، به میان شعله ها می رفته با پتویی و یک به یک کپسول های گاز را بیرون می آورده، توی جوی کنار خیابان می گذاشته تا منفجر نشوند. وقتی آخرین کپسول را بیرون می آورد. و از شعله ها بیرون می آید روی زمین می افتد و می گوید من کارم را انجام دادم. مامان این وقایع را از لای انگشت های کوچکش دیده و برای ما تعریف کرده است.
آقا جون با شصت و پنج درصد سوختگی روزهای سختی را بعد از آن گذراند. اهالی محل تا سالها آقاجون را بسیار ستایش میکردند تا آنجا که من هم که نوه ی او بودم بی اینکه آقا جون را دیده باشم می دانستم او چطور در قاب چشمها مانده است.
از آقا جون این را هم می دانیم که در زلزله ی کرمانشاه وقتی هنوز چهار ساله بوده ساعت ها زیر آوار مانده بود و مادرش را همانجا از دست داده بود. 
از آقا جون خیلی چیزها نمی دانیم. چون آقا جون پیچیده تر از آن بوده که به سادگی موضوع یک نوشته باشد یا هر کسی که در امتدادش زندگی کرده از کارش سر در بیاورد.
آقا جون یک عینک کائوچویی داشته و عزیز دکمه های لباس نظامی اش را توی شهردکمه نگه داشته بود. ضمنا می دانیم که او وقتی من نوزاد بوده ام بازویش را عمود می کرده و کنار من دراز میکشیده تا عزیز بیاید دعوایش کند و بعد لابد کت اش را می انداخته روی دوشش می رفته توی مغازه اش به رفت و‌آمد آدم ها نگاه می کرده یا به سیم های رنگی داخل آن جسد تلویزیون خیره می شده و بوی لحیم می آمده از آن تفنگ لحیم کاری اش. 
شاید هم آقاجون بعد از دایی محمود، که از پشت بام پریده بود، انقلاب می دانست و ارتش را هم چرا می کرد، دیگر با ریحان های توی حیاط بیشتر حرف میزد تا با بچه ها و عزیز. آقاجون سخت تنها بود. حتا من هم نبودم بگویم بیا با هم بجنگیم.
ما از آقاجون تقریبا همین چیزها را می دانیم و دریغا. یعنی چیزی نمی دانیم.

۷ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دوم - به سین

پادشاه در پایان تراژدی جمله ای می گوید که ممکن بود توسط هملت گفته شده باشد: «آنان که نیازمند زهر اند، زهر را دوست نمی دارند»

سین عزیز؛

گفتی این دو سال مطلقا کاری نکرده ای اینجا. کاری کردن یعنی چه؟ کاری کردن آیا به زمان و مکان محدود است؟ کار جا به جایی را الزام می کند یا کمینه ی خواست کفایت است برای آنکه بگوییم هر کاری به از نشستنِ باطل؟

دوستِ من،
نوشتم ات که امیدت را بیازمون. این تجربه ی خود توست و من اگر شکست های بسیار در چشم داشته باشم به کار تو نمی آید. وقتی آن خواست تو را پیش می راند که باید کاری کرد با موج اش باید بروی. نقدی اگر هست این می تواند باشد که چرا این کاری کردن همیشه نقطه ی ثقلی در بیرون می جوید؟ شاید چون آدمی زیاد به خودش واگذارده شده و وقتی موج می رسد میخواهد به قله ی دوردست بپرد. اما خیال نمی کنی این هم گونه ای باشد از فرافکنی هایی که کم و بیش ما را احاطه کرده اند؟
جهان ما امید بخش نیست. همین می شود که خیال می کنیم باید از جایی بیاغازیم و لابد به قول تو کمترین کار شاید سوال ساختن برای این وضعیت باشد. من از تو می پرسم این سوال از کجا می آید. مگر نه این است که آزادی از دل ضرورت شناخت ساخته شده و می بالد؟ مگر می شود بیرون شرایط مادی و عینی برای کسی ضرورت مصنوع ساخت. آن کسی که تو میخواهی به پرسش برسانی تا به امروز کجا می دویده؟ گرد چه مداری می گشته؟ اکنون اش پی چه چیزی ست؟
اگر قرار است این وجودی ترینِ پرسش ها که در کنج های دشوار و پر پیچ بیخ گلوی آدم رامی فشرد و رهایی از آن ممکن نیست، همچون کالایی لوکس در طبقی به آن کسان ارائه شود که در رزومه ی پربار خویش بگنجانند و یا در ازای پولی آن «کالا» را بخرند، آیا این همان تبدیل کردن آن ضروری ترین به بی اثر ترین و موهوم ترین نیست؟ 
تو بهترین رفیق منی. همانقدر که با خودم سختگیرم به حرف های تو گوش می کنم و از خودم می پرسم و از تو. که فاصله ای نیست بین من با من و تو. آیا تصادفی ست که بعد از ایده ی جمع ساختن و پرسش آفریدن بلافاصله از نظم و پویایی ذهنی خودت می گویی؟ آیا اعتراف به همان بیرون افکندن نیست؟ اگر هست بیا مکث کنیم. بیا یاد بیاوریم.
یاد آوردنِ دو نفره شکلی از مسئولیت پذیرفتن است. ما آیا نبودیم بارها وقتی جمع می شدیم در جمعی کوچکتر می خواستیم کاری کنیم؟ ما نبودیم کتاب ها را جمع کردیم؟ ما نبودیم نام گذاری کردیم و انگار نام گذاشتن هم ضمانت موجودیت یافتن نبود؟ ما نبودیم که یک بار سر از رادیو در آوردیم یک بار مقاله نویسی یک بار خیابان رفتن؟ چرا وقتی می خواهی کاری کنی و چیزی تو را هل می دهد یک قدم عقب بر نمی گردی به این پشته ی ویرانه و شکست های با هم نگاه کنی. ما پرسش را گم کرده بودیم که گم شدیم؟ یا چه بود که چیزها را به تعویق می انداخت/ می اندازد؟ یا شاید هم فرشته ی تاریخ با طوفان پیشرفت دارد راه خودش را به جلو می پیماید بی آنکه بتواند دست کم یکبار تکلیف خودش را با گذشته یکسره کند. 
ما که با فرهنگ واژگان مشترک و خوانده و دیده ها و زیسته های کم و بیش مشترک از پس آن «کار مشترک» بر نیامدیم و اصطکاک ها و ملال ها و کاهلی ها ما را از ادامه و اصرار بر آن منصرف کرده حالا در بیرون از ما پی چه می گردیم؟ اگر قرار به ارائه و طرح بحث در جمعی باشد که هیچ تجربه ی مشترک تاریخی حول موضوع ندارد آیا اصلا گفتگو معنایی خواهد داشت؟ آیا این همان رویکرد نخبه گرا نیست که هماره از آن می هراسی؟ آیا این شکاف در چشم های هر کسی که در آن جمع نشسته باشد بسیار آشکار نخواهد بود؟
در آخر گفتی امید آیا مسری نیست؟ نوشتم که نه. خروارها امید هست نه برای ما. هر چند که هرکسی حق ندارد ادا در بیاورد. من ادا در می آورم که این جمله ی حفظی از او را به تو می نویسم. خروارها امید هنوز برای ما باقی مانده که در این آونگ معلق ایم. من آن امید مولود دلت را شاد باش می گویم. و نومیدانه امید دارم که این بار تداومی باشد و چیزی یک قدم این چرخ زنگار را بگرداند. 

رفیق همیشه ی تو،
میم

۴ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اسطوره گفتاری سیاست زدوده است | رولان بارت

و همین جاست که اسطوره را می یابیم. نشانه شناسی به ما آموخت که وظیفه ی اسطوره تبدیل یک قصد تاریخی به طبیعت، یک شاید بودن به جاودانگی است. پس این رفتار درست همان رفتار ایدئولوژی  بورژوازی است. اگر جامعه ی ما به گونه ای عینی عرصه ی  قردادیِ دلالت های اسطوره ای است، از آن جهت است که اسطوره از نظر فرم، اختصاصی ترین ابزار برای وارونگی ایدئولوژیکی است که آن را تعین بخشیده است: اسطوره در تمام سطوح ارتباط بشر روند وارونگی «ضد هستی موجود» و تبدیل آن به «شبه هستی موجود» را اجرا می کند.
آنچه جهان به اسطوره می بخشد، واقعیتی تاریخی و معین است که از طریق شیوه ی تولید یا به کارگیری آن از سوی انسانها تعریف می شود. حتی اگر ریشه در گذشته ای دور داشته باشد. و آنچه اسطوره در عوض می گیرد، تصویری طبیعی شده از این واقعیت است و درست همانگونه که ایدئولوژی بورژوازی با گریز از نام بورژوا مشخص می شود، اسطوره بر اساس گم کردن کیفیت تاریخی چیزها بنا شده است: چیزها در اسطوره خاطره ی ساخته شدن خود را از دست می دهند. دنیا مانند رابطه ی دیالکتیکی مرکبی از فعالیتها و کنش های انسانی وارد زبان می شود: و مانند تابلوی منظمی از جوهرها از آن خارج می شود. گونه ای تردستی صورت می گیرد که طی آن واقعیت غیب می شود، تاریخِ آن تخلیه می شود و به جایش طبیعت ریخته می شود؛ تردستی ای که طی آن معناهای انسانی چیزها گرفته می شود تا به آنها دلالتی انسانی بخشیده شود. کارکرد اسطوره تو خالی کردن واقعیت است. اسطوره در لفظ یک ریزش بی وقفه، یک خونریزی یا بهتر بگوییم یک تبخیر و خلاصه یک غیبت حساس است.
اینک تکمیل تعریف نشانه شناسیک اسطوره در جامعه ی بورژوایی امکان پذیر است: اسطوره یک گفتار سیاست زدوده است. طبیعتا باید واژه ی سیاسی را با تمامی ژرفای آن و چونان مجموعه ای از مناسبات انسانی در ساختار واقعی و اجتماعی شان و در قدرتشان در ساختن دنیا فهمید: به ویژه باید ارزش فعال به پسوندِ زدایی داد: این پسوند در اینجا یک حرکت اجرایی را نشان می دهد و بی وقفه گریزی را بیان می کند. اسطوره چیزها را انکار نمی کند؛ کارکرد آن برعکس، سخن گفتن از چیزهاست؛ به بیان ساده اسطوره آنها را پالایش می دهد، معصومانه می کند و به طبیعت و جاودانگی تبدیل می سازد. به آنها روشنی ای می بخشد که با روشنیِ تفسیر فرق دارد و شبیه روشنیِ مشاهده است. اسطوره با گذار از تاریخ به طبیعت، یک صرفه جویی می کند: اسطوره پیچیدگی کنش های انسانی را رها می کند و به آنها سادگی جوهرها را می بخشد. اسطوره هرگونه دیالکتیک و فراروی از چیزهای بی درنگ - در- دیدرس را حذف می کند و دنیایی بدون تضاد سامان می دهد؛ چرا که این دنیا ژرفایی ندارد و دنیایی است که در یقین گسترده شده است. اسطوره روشنی شادمانه ای پدید می آورد: چیزها گویی کاملا به تنهایی معنا می دهند.
به هر حال آیا اسطوره همواره گفتاری سیاست زدوده است؟ یا به بیان دیگر، آیا واقعیت همیشه سیاسی است؟ آیا کافی است که به گونه ای طبیعی درباره ی چیزی سخن بگوییم تا آن چیز اسطوره ای شود؟ می توان همصدا با مارکس پاسخ داد که طبیعی ترین ابژه ها هر قدر هم ناتوان و بیرنگ باشند داری خطی سیاسی و حضور کمابیش یادآور کنش انسانی ای است که آن را تولید کرده، سامان داده، به کار برده، در اختیار گرفته یا رها کرده است. زبان - موضوع که چیزها را می گوید، می تواند این خط را به آسانی نشان دهد، فرا-زبان که درباره ی چیزها سخن می گوید بسی کمتر. بنابراین اسطوره همواره از نوع فرا-زبان است: سیاست زدایی ای که انجام می دهد اغلب بر پایه ای طبیعی شده، سیاست زدوده از سوی فرا زبانی عمومی صورت می گیرد که برای سرودنِ چیزها برپا شده است و نه به هیچ رو به کار گرفتنِ چیزها. بدیهی است که نیروی لازم برای اسطوره به منظور تغییر شکل دادن ابژه خود در موردی چون یک درخت بسیار کمتر از مورد یک سودانی است: در مورد سودانی وظیفه ی سیاسی کاملا نزدیک است، طبیعت مصنوعی زیادی برای تبخیر آن لازم است و در مورد درخت این وظیفه دور است و لایه ی مادی ضخیمی از فرا زبان آن را تصفیه می کند. پس اسطوره ی نیرومند و اسطوره ی کم توان وجود دارد؛ در موارد اول بار سیاسی مستقیم و سیاست زدایی زمخت است؛ در مورد دوم کیفیت سیاسی ابژه مانند رنگی کمرنگ شده است ولی کوچکترین چیزی می تواند به شدت قدرت آن را بازگرداند: چه چیز طبیعی تر از دریا؟ چه چیز «سیاسی» تر از دریایی که فیلم سازانِ «قاره ی گمشده» سروده اند؟
در واقع فرا-زبان برای اسطوره گونه ای اندوخته می سازد. انسانها با اسطوره مناسبتی مبتنی بر حقیقت ندارند، بلکه در مناسباتی بر اساس کاربرد قرار دارند: انسانها بر اساس نیازهایشان سیاست زدایی می کنند؛ موضوع های اسطوره ای وجود دارند که برای مدتی در خواب خود وانهاده می شوند؛ بنابراین آنها فقط شماهای اسطوره ای مبهمی هستند که فایده ی سیاسی آنها تقریبا خنثی می نماید. ولی درست در همین جا بهره برداری فرصت طلبانه از وضعیت وجود دارد و نه یک تمایز ساختاری. 
برای داوری درباره ی وظیفه ی سیاسی یک ابژه و ماده گی اسطوره ای که در آمیزش با آن است، هرگز نباید از دریچه ی دلالتی که باید عهده دارش باشد نگاه کرد؛ بلکه از دید دال، یعنی چیز به غارت رفته نگاه کرد و در دالِ زبان - موضوع همانا از دید معنا: هیچ شکی نیست که اگر با یک شیر واقعی مشورت می کردیم، شیر تایید می کرد که این قضاوت را که چون از همه قوی تر است طعمه مال اوست، به عنوان چیزی کاملا سیاسی طلب می کند. مگر آنکه ما با شیر بورژوایی سر و کار نداشته باشیم که می تواند قدرت خود را با دادن ظاهر یک وظیفه به آن اسطوره ای کند.
در اینجا به خوبی می بینیم که فقدان معنای سیاسی در اسطوره از وضعیت آن ناشی می شود. همانگونه که می دانیم اسطوره یک ارزش است: کافی است که شرایط محیطی آن و نظام عمومی (و نامطمئنی) را که در آن جا دارد تغییر دهیم تا به بهترین وجه توانایی خود را نظم ببخشد. در واقع اگر ما این اسطوره را از نظر سیاسی بی معنا می دانیم، به سادگی از آن رو است که برای ما ساخته نشده است.

[منبع: اسطوره، امروز | رولان بارت / ترجمه ی شیرین دخت دقیقیان]

۳ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بورژوازی چونان شرکتی سهامی با مسئولیت محدود

'The Game' | The Wonder of Absence - Peter Martensen 
اسطوره خود را به دو شیوه در اختیار تاریخ قرار می دهد: با فُرمش که فقط به گونه ای نسبی انگیزش دار است. و یا با مفهومش که طبیعتی تاریخی دارد. بنابراین می توان تصور کرد که بررسی اسطوره در زمانی است و بستگی دارد که آن را تابع پس نگری بکنیم (که در این صورت اسطوره شناسی تاریخی را پی ریزی کرده ایم) و یا برخی اسطوره های دیروز را تا رسیدن به فرم امروزشان دنبال کنیم‌‌ (که در این صورت تاریخ را پیش نگر ساخته ایم). اگر در اینجا طرحی همزمان از اسطوره های معاصر در نظر می گیرم دلیلی عینی دارد: جامعه ی ما قلمرو قراردادی دلالت های اسطوره ای است. اینک باید به علت آن پرداخت.‌
جامعه ی ما، صرف نظر از رویدادها، خطرها، امتیازها و رخدادهای سیاسی و نیز گذشته از دگرگونی های فنی، اقتصادی یا حتی اجتماعی ای که تاریخ برایمان به همراه می آورد، هنوز یک جامعه ی بورژوایی است. انکار نمی کنم که ۱۷۸۹ در فرانسه جناح های گوناگون بورژوازی به قدرت رسیده اند، ولی زیربنا که همانا گونه ای نظام مالکیت خصوصی، گونه ای نظم و گونه ای ایدئولوژی است، همچنان پابرجاست. بنابراین در بررسی نامگذاری این نظام به پدیده ای قابل توجه بر می خوریم: بورژوازی به عنوان یک واقعیت اقتصادی بدون دشواری نامگذاری شده است: سرمایه داری ماهیت خود را اعلام می کند. سرمایه داری به سختی می تواند خود را به عنوان یک واقعیت سیاسی بشناسد: احزاب «بورژوایی» در اتاق بازرگانی وجود ندارد. بورژوازی هنگام گذار از واقعیت به بیانگریِ خود و گذار از انسان در مفهوم اقتصادی به انسان در مفهوم ذهنی، نام خود را زدوده است: بورژوازی اینگونه تعریف می شود: طبقه ی اجتماعی که نمی خواهد نامی داشته باشد. واژه های «بورژوا»، «سرمایه داری»،‌ «پرولتاریا»، زخم های مولد یک خونریزی مدام هستند. آنقدر معنا به خارج از آنها جریان می یابد تا نام هایشان به درد نخور شوند.
این پدیده ی نام زدایی مهم است و باید کمی دقیق تر آن را بررسی کرد. خونریزیِ سیاسیِ نام بورژوازی از راه ایده ی ملیت صورت می گیرد. این ایده در زمان خود پیشرو بود و اشرافیت را از میدان به در کرد؛ امروز بورژوازی خود را در ملیت می خیساند و پس از بیرون راندن عناصری که نخاله ارزیابی می کند آن را ترک می کند. این روش تلفیقیِ جهتدار به بورژوازی این امکان را می دهد که حمایت یک به یک متحدان موقتی خود و همه ی طبقات میانه و در نیجه «بی شکل» را به خود جلب می کند. 
استفاده ی طولانی نتوانسته واژه ی ملیت را عمیقا غیر سیاسی کند؛ زیربنای سیاسی همین جاست، بسیار نزدیک، هر موردی در دم آن را آشکار می کند: در مجلس احزاب «ملی» هست و تلفیق نام ها چیزی را که خیال پنهان کردنش را داشت، افشا می کند. یک ناجورِ اساسی. می بینیم که فرهنگ واژگان بورژوازی اینک مقرر می کند که کلیتی وجود دارد که سیاست برای آن بیانگری و بخشی از ایدئولوژی است.
تلاش بورژوازی برای جهان شمول سازی فرهنگ واژگانش هر قدر که باشد، از نظر سیاسی کارش وقتی تمام می شود که در مقابل هسته ای مقاوم که بنا به تعریف، همان گروه انقلابی است قرار می گیرد. ولی این گروه فقط می تواند یک غنای سیاسی ایجاد کند: در جامعه ی بورژوایی نه فرهنگ و نه اخلاق پرولتاریایی وجود ندارد، از هنر پرولتاریا خبری نیست: از نظر ایدئولوژی هر چیز که بورژوایی نباشد ناچار است که از بورژوازی وام بگیرد. پس ایدئولوژی بورژوایی می تواند همه را تغذیه کند و در معرض از دست دادن نام خود قرار نگیرد: در اینجا هیچ کس نامش را به او باز نمی گرداند: او می تواند بدون مقاومت، تئاتر، هنر و انسان بورژوا را زیر فشارِ مشابه های جاودانی شان تصعید کند. در یک کلمه هنگامی که فقط و فقط یک طبیعت انسانی وجود دارد، بورژوازی می تواند خود را نام زدایی کند و پیمان شکنی او با نام بورژوا، این هنگام در اوج خود است.
بی شک خیزش هایی در برابر ایدئولوژی بورژوایی صورت می گیرد. این همان چیزی است که عموما پیشرو می نامند. ولی این خیزش ها از نظر اجتماعی محدود هستند و بازگشت پذیر باقی می مانند. نخست چون از سوی بخشی از خود بورژوازی بر می خیزند؛ گروه کوچکی از هنرمندان و روشنفکران که جز طبقه ای که از آن برخاسته اند، طبقه ی دیگری از آنها هواداری نمی کند و برای بیان افکار خود به پولی که از آن می گیرند وابسته می مانند. سپس این خیزش ها همواره به شدت از تفاوت نیرومند میان اخلاقیات بورژوایی و سیاست بورژوایی الهام می گیرند: چیزی که نیروی آوانگارد با آن جدال می کند، همان بورژوازی در عرصه ی هنر و اخلاقیات و مانند دوران خوش رمانتیسم، همان کاسبکار بی فرهنگ و پول پرست است: ولی از جدال سیاسی خبری نیست. چیزی که‌ آوانگارد در وجود بورژوازی نمی تواند با آن مدارا کند، زبان آن است و نه اساس آن. این اساس چیزی نیست که آوانگارد تاییدش کند ولی آن را درون پرانتز می گذارد: هر قدر هم خشونت آغالش گری زیاد باشد آنچه آوانگارد در نهایت جمع بندی می کند انسان وامانده است نه انسان از خود بیگانه؛  و انسان وامانده باز هم همان انسان جاوید است.
این بی نام و نشانی بورژوازی هنگام گذار فرهنگ بورژوازی به معنای واقعی کلمه به فرم های رایج، بوالهوسانه و به درد بخور و آن چیزی که می توان آن را فلسفه ی عوامانه نامید، شدت بیشتری می یابد. فلسفه ای که اخلاق روزمره، آداب رسمی، تشریفات زندگی و خلاصه عرف های نانوشته ی زندگی جمعی در جامعه ی بورژوازی را تغذیه می کند. فروکاستن فرهنگ حاکم تا حد هسته ی سازنده ی آن توهمی بیش نیست: در عین حال فرهنگی بورژوازیِ مصرفِ محض نیز وجود دارد. سراسر فرانسه در این ایدئولوژی بی نام و نشان غرق است: مطبوعات ما، سینمای ما، تئاتر ما، ادبیات رایج ما، آئین های ما، دادگستری ما، سیاست خارجی ما، گفتگوهای ما، هواشناسی ما، دادگاههای جنایی ما، ازدواجی که در برابر آن می شوریم، آشپزی ای که در آرزویش هستیم و لباسی که می پوشیم، همگی در زندگی روزمره ی ما بیانگر آن مناسبات خاص انسان با جهان است که بورژوازی برای خود و برای ما می سازد. این فرم های «عرفی شده» دقیقا به دلیل گستردگی خود توجه اندکی را جلب می کننند. خاستگاه آن ها براحتی می تواند گم شود: آنها وضعیتی بینابینی دارند: آنها که نه مستقیما سیاسی هستند و نه مستقیما ایدئولوژیک، با آسودگی در میان کنش مبارزان و جدال های روشنفکران زیست می کنند؛ هر قدر هم که این فرم های عرفی شده، کمابیش تک افتاده باشند، باز هم توده ی عظیم بی تفاوتی، بی معنایی و خلاصه طبیعت را تشکیل می دهند. با این وجود بورژوازی به کمک اخلاقیات خود است که فرانسه را زیر نفوذ دارد: عرف های بورژوازی که در سطح ملی مورد استفاده قرار گرفته اند، چونان قوانین مسلم نظمی طبیعی شناخته شده اند: هر چه طبقه ی بورژوازی نمانیدگان خود را بیشتر پخش کند، این عرف ها طبیعی تر می شوند. واقعیت بورژوازی جذب جهانی نامشخص می شود که تنها ساکن آن انسان جاوید است و نه پرولتاریا و یا بورژوازی.
پس ایدئولوژی بورژوازی با رسوخ در طبقات میانه است که می تواند با حداکثر اطمینان نام خود را گم کند. عرف های خرده بورژوایی، پس مانده های فرهنگی بورژوازی هستند. آنها حقایق بورژوایی ای هستند که از اعتبار ساقط شده، فقیر گشته، کاسبکارانه شده اند، عتیقه شده اند و یا بهتر بگوییم از مد افتاده اند. اتحاد سیاسی بورژوازی و خرده بورژوازی بیش از یک قرن است که سرنوشت تاریخ فرانسه را رقم می زند: به ندرت این اتحاد گسسته شده است و هر بار گذرا بوده است (۱۹۳۶، ۱۸۷۱، ۱۸۴۸). زمان، این اتحاد را محکم تر می کند و کم کم به یک همزیستی تبدیل می شود. بیداری های موقتی ممکن است دست بدهد ولی ایدئولوژی مشترک هرگز زیر سوال نرفته است: یک لایه ی «طبیعی» همواره همه ی نمایندگان «ملی» را می پوشاند: کلان ازدواج بورژوایی که حاصل تشریفات طبقاتی است (حفظ و ترکیب ثروتها) نمی تواند با اساس تفکر اقتصادی خرده بورژوازی هیچ تناسبی داشته باشد: ولی از سوی مطبوعات، رسانه ها و ادبیات کم کم به عرف گرچه غیر موجود ولی لااقل مورد آرزوی زوج خرده بورژوا تبدیل می شود. بورژوازی مدام تمامی یک بخش از انسانها را به خود جلب می کند: انسانهایی که عمیقا دارای تفکر او نیستند و نمی خواهند باشند مگر در عالم خیال یا به بیان بهتر در نوعی حالت ایستا سازی و جرح و تعدیل آگاهی. بورژوازی با گسترش بیانگری هایش به کمک مجموعه ای از تصاویر مشترک قابل استفاده خرده بورژوازی، نظریه ی موهوم نبودن اختلاف طبقاتی در اجتماع را پیش می کشد: درست از لحظه ای که یک ماشین نویس با حقوق ماهانه ی هفتادهزار فرانکی خود را مجاز به یک ازدواج تشریفاتی بورژوایی می بیند، روند نام زدایی بورژوازی به اوج کمال خود می رسد.
بنابراین گریز از نام بورژوا، پدیده ای موهوم، اتفاقی، درجه دوم، طبیعی یا بی معنا نیست. این گریز حتی ایدئولوژی بورژوازی است؛ حرکتی است که بورژوازی طی آن واقعیت جهان را به تصویر جهان و تاریخ را به طبیعت تبدیل می کند. و نکته ی قابل ملاحظه ی این تصویر، معکوس بودنِ آن است. بنیان تفکر بورژوازی خاص و تاریخی است: انسانی که ارائه می دهد جهانی و ابدی است؛ طبقه ی بورژوا به درستی قدرت خود را بر اساس پیشرفت های فنی، علمی و تغییر نامحدود طبیعت بنا کرده است: ایدئولوژی بورژوایی طبیعتی خدشه ناپذیر را بازسازی می کند؛ نخستین فیلسوفان بورژوازی در دنیای دلالت ها نفوذ می کردند، همه چیز را به انقیاد خردباوری و به خدمت انسان در می آوردند: ایدئولوژی بورژوازی چه علم گرا باشد و چه شهودی، چه واقعیت را بررسی و چه ارزش را مشاهده کند، باز از دادن تفسیر سر باز می زند: نظم جهان چه گویا باشد چه بیان نشدنی هرگز دلالت گر نیست.
سر انجام برداشت اولیه مبنی بر یک جهان کمال پذیر و پویا، تصویر معکوس بشری ایستا و دارای هویتی مدام تکرارشونده را نقش می زند. کوتاه سخن آنکه در جامعه ی بورژوایی معاصر، گذار از واقعیت به ایدئولوژی درست مانند گذار از یک «ضد هستی موجود» به یک «شبه هستیِ موجود» است.

[منبع: اسطوره، امروز؛‌ رولان بارت / ترجمه ی شیرین دخت دقیقیان]